جناح آنلاین
سفرنامه عراق - نسخه قابل چاپ

+- جناح آنلاین (http://janahonline.ir/old)
+-- انجمن: عمومی (http://janahonline.ir/old/forumdisplay.php?fid=9)
+--- انجمن: خواندنی ها (http://janahonline.ir/old/forumdisplay.php?fid=37)
+--- موضوع: سفرنامه عراق (/showthread.php?tid=419)



سفرنامه عراق - ناظر سایت - ۱۶ام دى ۱۳۸۸

فاصله ایران تا عراق یک در کوچک بیشتر نیست. دری که یک طرفش عراق است و سمت دیگرش ایران. دو سال پیش که به همراه خانواده به عراق رفتیم بر خلاف ایران، محوطه مرزی عراق خیلی کثیف بود. باربرها با چرخ هایی که «عَرَبانة» می گفتند وسایل را در طول مسیر جابجا می کردند. ورود ما به عراق دو هفته پس از درگیری های نیمه شعبان کربلا در تابستان سال ۸۶ بود. ما از نقطه مرزی به سمت کربلا رفتیم. چای غلیظ با شکر نوشیدنی همیشگی عراقی ها، در کافه فروخته می شد.

کربلا:

اولین شهری که وارد شدیم کربلا بود. کربلا با همه شهرهایی که تا بحال رفته ام فرق داشت. وقتی بین الحرمین را می بینی و ویا زمانی که وارد حرم حضرت ابوالفضل یا امام حسین(ع) می شوی، حس و حالی دارد که فقط باید تجربه کرد. کربلا و حرم های اهل بیت دربردارنده تنها بازمانده مادی از جسم پیشوایان دینی شیعیان هستند و با معنای امام ها گره خورده اند. امام حسینی هم که در ذهن هر کدام از زائران کربلا می آید، همان امامی است که می شناسد. اما مسأله اینجاست که امام حسین برای بیشتر ما ایرانی ها مفهوم خاصی دارد. دیدن حرم امامی که از کودکی برایش گریسته ای و زیر علمش سینه زده ای و او را واسطه بین خود و خدای خودمان قرار دادی و حاجت گرفته ای حس وصف ناشدنی ای دارد.

اوائل ماه رمضان بود و حرم حضرت ابوالفضل و امام حسین محل برگزاری مراسم های مذهبی مانند سخنرانی و یا قرائت قرآن.عراقی ها حضرت ابوالفضل را «امام ابالفضل» صدا می کردند. داستان مختلفی از حاجت دادن حضرت ابالفضل در بین عرب ها شایع است. گهگاه بعضی عرب ها می آمدند و دم در سلام می دادند و می رفتند. در بین عرب ها شایع بود که اینها می آیند و سلام می دهند و حاجت شان را به «امام ابالفضل» می گویند و می روند. بدون این که هیچ زیارتنامه ای بخوانند یا آدابی خاصی را رعایت کنند. می گفتند ابالفضل العباس حاجت شان را می دهد. رسم افطاری دادن در حرم های اهل بیت اجرا می شد. درب سالن پذیرایی ای که در حرم امام حسین قرار داشت به روی همه باز بود. در حرم حضرت ابوالفضل فقط چای می دادند. اگر چه ماه رمضان بود اما چه در کربلا و چه در نجف و یا کاظمین، در طول روز هم امکان تهیه غذا بود. همه توجیه بودند که ممکن است خیلی ها زائر باشند یا نتوانند روزه بگیرند و حتی در طول روز می شد افرادی را دید که مشغول غذا خوردن در ملأ عام هستند. اطراف منطقه بین الحرمین بازارهای مختلفی قرار دارد. پشت تل زینیبه، بازار روز میوه میوه و سبزیجات است و در راه رسیدن به بازار روز، مغازه هایی است که می شود سوغات تهیه کرد.

شب های جمعه، زیارت امام حسین مستحب است و به همین خاطر در این شب ها کربلا شلوغ تر از همیشه است. نیمه شعبان هم از اعیادی است که زیارت امام حسین مستحب است و در همین شلوغی ها بود که درگیری بین دو گروه از عراقی ها پیش آمده بود. می شد جای گلوله ها را در اطراف حرم دید. فضای کربلا پس از این درگیرها به شدت امنیتی شده بود. در ورودی های شهر ایست بازرسی برقرار بود و وسایل غیر عراقی ها به شدت تفتیش می شد. وقتی فهمیدند من ایرانی هستم از ورود من به کربلا جلوگیری کردند ولی با اصرار پدرم بالاخره مجوز ورود برای من هم صادر شد. عراقی ها برای سید ها احترام خاصی قائلند و روحانیون هنوز هم احترام ویژه ای در بین آنان دارند. در طول مسیر مرز تا کربلا که ایست بازرسی های مختلفی برقرار بود، وقتی پدرم را می دیدند، به احترام وی سخت گیری نمی کردند. محدوده حرم از بقیه شهر با بلوک های سیمانی بزرگی جدا شده است و برای رسیدن به بین الحرمین لازم بود چند مرحله بازرسی دیگر را پشت سر بگذاریم. سربازهای عراقی با ماشین های جنگی و اسلحه در اطراف حرم پست می دادند. در کربلا امکان ارتباط با آدم های زیادی برایم فراهم نشد. فضای این شهر بیشتر زیارتی است.

نجف:

حرم امام علی(ع) هم حال و هوای خاصی دارد. به لحاظ ظاهری، تفاوت این حرم با دیگر حرم ها وجود قبور علمای برجسته شیعه است. ناخود آگاه این حس به انسان منتقل می شود که شاگردان نخبه امام علی در کنار وی آرمیده اند. مقبره شیخ انصاری، آیت الله العظمی خویی و حاج آقا مصطفی خمینی را می توانم به راحتی زیارت کرد.

نجف شهر امنی است. ایست های بازرسی خیلی جدی بازرسی نمی کردند و دسترسی به حرم آسان بود. به واسطه مرکزیت حوزه نجف، گرایش های مختلف فکری را می توان در این شهر به سادگی پیدا کرد. از سمت شارع الرسول در کنار محوطه اطراف حرم، ساختمانی به چشم می خورد که می گفتند بیت شهید آیت الله صدر بوده است و به پایگاهی برای حامیان مقتدی صدر تبدیل شده بود. حامیان مقتدی، نماز جماعت را در محوطه حیاط این ساختمان برپا می کردند و پس از نماز عشا، افطاری توزیع می شد. صدری ها به شدت حامی احمدی نژاد یا به قول خودشان «احمدی نجاد» بودند. جوانان حامی مقتدا صدر خیلی خوب با ما برخورد می کردند. با یکی از حامیان مقتدا صدر سر صحبت را باز کردم. خیلی خوب برخورد می کرد و به قول معروف سرش برای بحث درد می کرد. برایم از وضعیت صدری ها در عراق گفت و از جنایت های آمریکایی ها. از وضعیت اسلحه در عراق برایم گفت و از این که تمام افراد قبیله اش اسلحه دارند. قیمت همه جور سلاحی را می دانست. از کلت کمری گرفته تا آر پی جی و نارنجک! گویا عراقی ها اسلحه را از طریق کردها تهیه می کردند.

سپاهیان بدر دستنه دیگری بودند که در نجف قدرت داشتند. با جوان عرب عضو این سپاه صحبت کوتاهی کردم. می گفت چند سالی را در ایران آموزش نظامی دیده است و از لحاظ سیاسی هم به شدت مخالف اصلاح طلب ها بود. او که جوان باهوشی به نظر می آمد از احوال سیاست ایران هم بی خبر نبود و مشی محافظه کاران را بر اصلاح طلبان یا به قول او «اصلاحیّون» ترجیح می داد و به احمدی نژاد علاقه داشت و از خاتمی دل خوشی نداشت. جوان عضو سپاه بدر با یک کلاشینکف از محافظان بیت آیت الله العظمی سیستانی بود. بیت آیت الله در نزدیکی حرم، در شارع الرسول قرار داشت و همیشه تحت تدابیر شدید امنیتی از آن حفاظت می شد.

در ماه رمضان، شب های خاصی امکان دیدار ایرانی ها با آیت الله فراهم آمده بود. مسئول ملاقات ها یک ساعت پس از افطار گذرنامه افرادی را که قصد دیدار داشتند جمع آوری می کرد. البته این دیدار فقط برای آقایان امکان پذیر بود. پس از یک مرحله تفتیش، تمام اشیائی که همراه افراد هست از آنها گرفته می شود حتّی اجازه ورود دستمال و مهر یا تسبیح هم اجازه هم داده نمی شد. پس از بازرسی بدنی در اتاق انتظار منتظر ماندیم. افراد مختلفی می آمدند. بالاخره وقتی نوبت به ما رسید، کوچه باریکی به عرض دو متر بود را طی کردیم و پس از یک مرحله بازرسی دیگر به مقابل در خانه آیت الله رسیدیم.

دفتر ایشان در یک زیرزمین بود. فضای اطراف تمام سفید رنگ بود و خیلی ساده. وقتی وارد می شدی دو اتاق پیش رو و در اطراف آن چند اتاق دیگر به چشم می خورد. ما را به یکی از این اتاق ها که بعد فهمیدیم کنار اتاق ایشان ایشان است راهنمایی کردند و آنجا باز نیم ساعت منتظر ماندیم. دیدار با آیت الله پس از این همه انتظار خسته کننده برایم به یاد ماندنی بود. پیرمرد ریش سفیدی با عمامه سیاه و جثّه کوچک در کنار اتاق به احترام ما ایستاد و با همگی مان دست داد. محافظ همراه ایشان، اجازه دست بوسی نمی داد امّا در عین حال بعضی ها دست ایشان را بوسیدند.

همه ما روی زمین نشستیم و آیت الله هم روی زمین، پیش ما نشست. آیت الله سیستانی برایمان صحبت کرد و از دیدار ایرانی ها که هموطن ایشان بودند اظهار خوشحالی نمود. پس از آن در صحبت هایی ما را به توجه به دینداری و توجه به تقوا فراخواند و به ما توصیه کرد از این فرصت پیش آمده برای حضور در ماه مبارک رمضان در کنار حرم امیرالمومنین استفاده کنیم. آیت الله العظمی سیستانی ما را به مسائل اجتماعتی هم توجه داد. او گفت: «دین ما تنها به حیطه عبادات محدود نمی شود و شیعیان بایستی در حوزه اجتماعیات هم پیشرو باشند. برای نمونه بایستی نسبت به تحصیل و امور نوجوانان و جوانان توجه داشت و لازم است گروههای معتمد در محلّه ها به امر تحصیل توجه نشان دهند و ایشان را تشویق کنند.»

البته این، تنها گروه های ایرانی نبودند که به دیدار ایشان می آمدند و علاوه بر افراد مختلف از کشورهای دیگر، مسئولان عراقی نیز به دیدار ایشان می آمدند. ابراهیم جعفری اوّلین نخست وزیر دولت عراق پس از صدام حسین هم یک شب به دیدار ایشان آمد. طلبه ها در نجف بیش از کربلا به چشم می خوردند. آن هم به خاطر فضای علمی و حوزوی خاص نجف بود. در نزدیکی حرم، یعنی در خیابانی پشت مسجد هندی(نزدیک حرم مطهر) چند کتابفروشی را می شد دید که کتاب های دینی و حوزوی می فروختند. در بین کتاب ها، ترجمه عربی بعضی از آثار دکتر شریعتی هم به چشم می خورد.

کوفه:

خوبی حرم های اهل بیت در عراق این است که معماری ایرانی دارند و فضای آشنایی را برای ما ایرانی ها تداعی می کنند. اما برخلاف حرم ها، مسجد کوفه که آن زمان در حال بازسازی بود، با معماری هندی در بازسازی شده است.

کاظمین:

دو شب را در کاظمین بودیم. برعکس فضای داخل حرم که آن هم معماری زمان عباسی داشت و هنوز به همان صورت باقی مانده بود، فضای شهر دلگیر بود. در محوطه داخل حرم، چادر کوچکی برپا کرده بودند و سنت افطاری را همانجا برقرار می نمودند.

آن روزها امنیت هنوز به طور کامل به شهر باز نگشته بود. شب اول در کاظمین صدای انفجار شنیدیم اما فردایش معلوم شد به خیر گذشته است و این انفجار تلفات جانی نداده است. یک شب که به همراه پدرم از حرم خارج می شدیم، دو عراقی را دیدیم که یکی چاقوی بزرگی را زیر گلوی دیگری گرفته است. مردم هیجان زده، فریاد می کشیدند و او را به آرامش دعوت می نمودند. پلیس هم هیچ کاری نمی کرد و فقط نظاره گر بود. البته این دعوا هم ختم به خیر شد و اتفاق خاصی نیفتاد.

سيد مرتضي ابطحي