بحث و تبادل نظر پیرامون پاسخ کاندیداها به سوالات جناح آنلاین
نوشته شده توسط: abdollah_abi•۲۰ خرداد ۱۳۹۲، ۰:۵۸•۲۰ نظر
جناح آنلاین: خواهشمندیم با رعایت انصاف و اخلاق نظرات خود را پیرامون مطلب تریبون انتخاباتی و پاسخ به سوالات توسط کاندیداهای شورا در این تاپیک مطرح نمایید.
آقای احمدی هم من هم شما هم محسوس و هم اکثر مردم جناح حق خودمون رو می دونیم بدونیم پول راه خور چجوری خرج شده ؟ بندهای قرارداد چی بوده و پیمانکار موظف به انجام چه کارهایی بوده و چه کارهایی انجام شده ؟
در حال حاضر عملکرد چندین و چندساله آقای رضایی وصل شده به اینکه با پول زمین شهرک چکار کرده ؟
واقعا ریشه بسیاری از این اختلافات ، تهمت ها و ابهامات از همین یک سوال نشات می گیره که با پول زمین شهرک چه شد ؟
آقای احمدی شما به عنوان عضو هئیت مدیره? توانایی و برش این رو دارین این سوال رو بصورت مصاحبه با آقای رضایی یکبار برای همیشه حلش بکنین . فقط لطفا این مصاحبه شب آخر انتخابات منتشر نشه که وقتی برای پاسخگویی باقی نمونه و استفاده انتخاباتی? از اون بشه ( مثل انتخابات دور دوم و سخنرانی و پخش کتابچه از طرف آقای رضایی? در شب آخر)
از دیگر دوستان نیز تقاضا دارم اگر نظرشون مثبته نسبت به پایان دادن به ابهامات در مورد راه خور ، آقای احمدی یا اعضای دیگر هئیت مدیره مصاحبه ای با آقای رضایی داشته باشن.
[size=12]با سلام به جناح آنلانیا
در سایت رویه بدی به وجود امده بر این اساس که عده ای از دو طرف به هم توهین و افترا میزنند متاسفانه بیشتر در نوجوانان که تازه با مسائل(شورا و ..)? روبرو شدند و خیلی به قضایا واکنش شدید نشان میدهند ...
درمورد سوالات از کاندیدا :
نظر شخصیم این است که 14 سال اتفاق خاصی به جز هر 4 5 سال یکی دو بار رخ نداده .. بنظرم بعید است که 4 سال دیگر با شعار "ائتلاف برای پیشبرد اهداف" اتفاق خاصی بیفتد . مسئله سابقه کاری اعضای شورا اهمیت زیاد دارد با شورای بدون سابقه باز هم شورای ضعیفی خواهیم داشت .
من شخصا طرفدار رضایی هستم و بنظرم قدرتمند ترین شخص برای ورود به شوراست با توجه به سابقه ی چندین ساله در عرصه های مختلف به اندازه ای که در کار های عمرانی کاردان هست در مسائل اداری هم تجربه دارد و ولی اگر هم رای نیاورد اتفاق خاصی نخواهد اقتاد .? ?
در مورد قضیه زمین های شهرک و راه خور آن زمان که آقای مدنی موضع شدیدی داشت به دید شخص کم سابقه برخورد کرد اما حال طی 14 سال با دیدن مسائل مختلف بسیار موضعش ملایمتر شده? .(امیدوارم? این رو به نیت خوانی و? تعیین تکلیف برای مردم ندانید) [/size]
دوست عزیز دلسوزیی که نسبت به شهرمون دارین بسیار قابل تقدیر است.ولی من خودم تنها نمی تونم تصمیم بگیرم.تصمیم نهایی با هیئت مدیره خواهد بود که ان شا الله پیگیر خواهم بود.
اول اینکه درمورد مصاحبه قطعا تا قبل از انتخابات امکان مصاحبه جدید وجود نداره . ما همین الان هم مصاحبه منتشر نشده ایی از آقای مدنی داریم که مفصلا درباره راه خور و زمینهای شهرک و ... هستش ولی برای دوری از حساسیت ها با ایشان هماهنگ کردیم که فعلا منتشر نشه . برای بقیه عزیزان هم بدین صورت هست که مصاحبه حتی اگه انجام بشه هم فعلا منتشر نخواهد شد.
دوم اینکه بنظرم بهتره حول پاسخ ها نقدهامون رو بگیم . اینکه ما بازهم حرفهای تاپیک های قبل رو تکرار کنیم که فلانی بهتره و فلانی اینکار کرده و ... و هیچ نتیجه ایی هم بدست نیاد، روند کار جدید جناح آنلاین یعنی طرح پرسشها و جواب گرفتن از کاندیداها هم با رنگ باختگی مواجه خواهد شد. چون قرار و هدف به جدید تر شدن فضا و روشن تر شدن و مستقیم تر شدن سخنان بوده . شرایطی که کاندیداها و افراد مستقیما نظراتشون منتشر بشه و دیگه کسی با واسطه و بطور نامعتبر چیزی رو مطرح نکنه.
پس در این راستا بیایم نقد هامون رو بگیم تاخدای ناکرده یه وقت بحث های تکراری تاپیک های قبل به اینجا کشیده نشه .
آقای رضایی این شهردار که مچ گرفتن نداشت باید یه جا که یه کار خوب کرده بود مچشو میگرفتن که یاد آور شون از دستت در رفت!!!!!در ضمن کرباسچی نیاز نبود همین آقای حاتمی از پس همه کارها بر میومد البته اگه چشم دیدنشون رو داشته باشید.شما این دوره رو با دوره های دیگه که آغا سید عبدالله در مسند قدرت بودن رو مقایسه نکنید اون زمان هم وضعیت اقتصادی کشور خیلی بهتر بود هم شما ضمام کار را در دست داشتید و آغا پشت شما بود شما چه مقدار بودجه دولتی وارد کردین .تو هر کاری دست داشتین یه قطعه زمین نثارش میشد .در ضمن شما پیمانکار بودین و معاشتون رو میگرفتین وهر چه کار بیش نفعش بیشتر .ولی هیچ وقت به اون مال باخته هایی که زمینهاشون رو فدا میکردین توجه نداشتین که حالا حاصلش شده این که هستین .ودر ادامه طرح بهسازی جناح مطمنا بعد بستک جناح در اولویت بود واینکه چهار تا خیابون کشیدین از جیب شما بود ؟؟تازه اگه کسی به نقشه ی اصلی نگاه بکنه میدونه چقدر طرح با اجرا فرق داره .خیابان ایت الله خامنه ای نمونشه حالا شما اومدین پزش رو به مردم میدین ؟که من اله کردم وبله کردم .زمینهای 55 هکتاری زراعی بودن و همه جو وگندم کاشته بودن شما اونجا به جای اینکه به مردم کمک کنید تا مالشون رو نبازن اومدین زمینها رو از چنگشون در آوردین؟اینه خدمت به خلق ؟در جریان اب میستان شخصا به آقای مربوطی نگفته بودین من مخالفم ؟ در اون شرایط بحرانی عوض همکاری سنگ اندازی میکردین پس شما کجای کاراتون یه سهم برا همشهریاتون کنار گذاشته بودین ؟هر چی که زمین فروختی بس نبود یه تکش هم دادین پست برق تا بقیش هم به باد بدین با اون اربابت اغا سید عبدالله...در بحث راه خور شما که میدونستین با فروش زمین راه درست نمیشه چرا رفتین زمینی که جوون بهش نیاز داره رو به چند تا تاجر فروختین که بعدش جوونمون اینجوری داد وهوار کنن برا زمین ؟دوما شما فرمودین بعد فروش زمین عده ای پول شما رو پرداخت نکردن در واقع پول زمین رو .شما که از عهده ی فروش زمین شهرک بر نمیومدین چرا اومدین به بیت المال دست زدین ؟در جای دیگه فرمودین شما بیشتر از پول زمینها از جیب خرج کردین که قبول ندارم حالا بالفرض که خرج کردین با چه حساب کتابی اومدین زمینی که شما دوبرابر ارزشش رو از جیب دادین رو فروختین برا ی اتمام راه خور ؟؟شما? اگه قرار بود دوبرابرش رو خودتون بدین چه نیازی? به فروش اون زمین بود که یک سوم مشکلتون رو هم حل نکرد .دقیقا مثال اینه که یکی میخواد انگشتر 300 هزار تومنی رو بفروشه تا یه ماشین 7 میلیونی بخره .حالا 6 میلیون و هفتصد هزار تومنشو نمیدونم رو چه حسابی میخواد به دست بیاره .حالا اگه شما بودین انگشتره رو میفروختین؟ یا اینکه اول فکر بقیشو میکردین که از کجا جور کنین؟
اقای رضایی سلام?
نکاتی را در خصوص پاسخ شما وجود دارد که خوانندگان می توانند در انها تامل کنند 1-جنابعالی از وجود اختلاف و دو دستگی در شورا و شهرداری حرف زدید اما بنده این مطلب را خاطر نشان می کنم که ایا با بودن شما در شورا البته منوط به این که مردم بار دیگر همچون دور اول دست رد به سینه تان نزنند (آزموده را آزمودن خطاست)و با وجود احتمال قریب به یقین و انکار نشدنی اعتماد دوباره مردم جناح به اقای مدنی در پی حمایت همیشگی شان از ایشان و وجود این مسئله که آب شما دو نفر در یک جوب نمی رود و راهتان از هم سواست و اهدافتان کاملا متفاوت است ایا حضور جنابعالی در بین نامزد ها انکار کننده حرفتان(وجود اختلاف در شورا)نخواهد بود که باز به گفته خودتان با دو دستگی بار دیگر شاهد پس رفت باشیم و پیشرفتی در جهت منافع عمومی شهروندان حاصل نشود که کاندید شده اید الا هدفتان از کاندیداتوری چیز دیگری باشد که وجود دو دستگی به ان اسیب نرساند.
2-جنابعالی به عدم استفاده از افراد با تجربه در کارها اشاره فرمودید که قطعا منظورتان از این افراد کسانی همچون خودتان است و این سوال پیش می اید که برای پیشرفت شهرتان باید بیایند در منزلتان را بزنند یا منتتان را بکشند که قطعا چنین نخواهد شد چون در هیچ کجا چنین عملی مرسوم و معقول نیست اگر دلتان می سوخت به حال شهرمان و تجربه شما کار ساز بود چرا پا پیش نگذاشته و کمک نکردید ماشاالله در این دوره که هم اکثریت در شورا داشتید هم شهردار از خودتان بود پس مشکل چه بود که نگفتید مگر انسان دلسوز فقط باید شورا باشد تا به شهرش کمک کند.
3-ائتلاف که یک امر مرسوم ,معقول,متداول و یکی از نمودها و نشانه های وجود دموکراسی در یک جامعه است را با کمال تعجب و تاسف ,اختلاف خوانده اید از انسان بالغ و دنیا دیده ای مانند شما این حرف بسیار بعید است مگر اینکه جنابعالی دموکراسی و مردم سالاری را قبول نداشته و تابع فردی نگری باشید یعنی خواست و حرف مردم برایتان اهمیت نداشته باشد و خود و افکارتان برایتان مهم باشد.چون مردم جناح که مردمی فهیم و با فرهنگ هستند ونیاز به تعیین تکلیف ندارند خود هوادار و خواهان ائتلاف از جانب کاندیداها می باشند و یکی از گواهان این مطلب نظر سنجی خود سایت جناح انلاین می باشد که مردم در آن با درصدی بیش از 80 خواهان ائتلاف شده اند پس زیباست که در جهتی مخالف با نظر مردم حرکت نکنید چون جنابعالی خواستار حضور در شورایی هستید که همین مردم انان را تعیین می کنند.
به نظر بنده شما از ان حهت ائتلاف را اختلاف می نامید که اولا در ادوار گذشته از نظر شخصی از آن شکست خورده اید در ادواری که به زعم خودتان با انهمه کارهای عمرانی و عام المنفعه که برای جناح انجام دادید از یک جوان 26 ساله و ائتلافشان که به زعم جنابعالی بی تجربه و ناوارد بودند شکست خوردید شکستی که در ذهنتان 1 درصد هم بدان فکر نمی کردید چون زعم و برداشت شما مهم نبود بلکه رای مردم و قدرت درک و تشخیص مردم مهم بود. و ثانیا تا به امروز نتوانسته اید از میان اطرافیان و هم فکرانتان ائتلافی قدرتمند را تشکیل دهید و این در حالی است که در طرف مقابل همیشه افرادی قدرتمند و قوی با هم ائتلاف کرده اند که این امر نیز بیان کننده این مطلب می باشد که جنابعالی و هم فکرانتان بر خلاف طرف مقابل در بین خود قادر به تعاون و شورا در جهت ساختن ائتلافی قوی نمی باشند حال چگونه می توانند در سطح بالاتر در یک شهر که فکر ها مختلف است شورا کنند و اختلافی که به گفته خودتان بازدارنده در شورای گذشته بوده پیش نیاید.
رضایی اصلا از لهجش هم معلومه که احترام بلد نیست بارها گفته (. . . ) هستندو فقط خودش همه چیز بلده حالا هم ترسیده اومده میگه ائتلاف دودستگیه .
هیئت مدیره هم بهتره از مربوطی سوال کنند نظرش درباره شهردار دستپاک چیه ؟
اگه مخالفشه که چرا تا حالا حمایت کرده و ما بهش رای نمیدیم .
اگه موافقشه بگه مزیتهاش تا اگه مثل همیشه برای جیب مربوطی بده باز هم بهش رای ندیم .
رضایی مردم دیگه اون بزی که خودت میگی نیستن بلکه الان روی دوپا هستند قبلا هم بودن ولی زمین هم داشتی حالا چی راستی خبری ( . . . ) دیگه شاید چندروزی حمایتت کردیم تا قبل انتخابات !!!!!!!!!!!!!!
شما این دوره رو با دوره های دیگه که آغا سید عبدالله در مسند قدرت بودن رو مقایسه نکنید اون زمان هم وضعیت اقتصادی کشور خیلی بهتر بود هم شما ضمام کار را در دست داشتید و آغا پشت شما بود شما چه مقدار بودجه دولتی وارد کردین .تو هر کاری دست داشتین یه قطعه زمین نثارش میشد .
محسوس اولا کی این دوره با دوره های قبل مقایسه کرد؟؟ دوما اون زمان کجاش وضع اقتصادی بهتر بود؟شما این چندماه که زیادزیادش یه سال میشه در نظر نگیر.خودت بهتر میدونی از لحاظ کار عمرانی این دوره کل کشور جهش های بزرگ داشته به جز منطقه خودمون.دلیلش سرازیر شدن پول نفت بود که تو مدت کمی از 30 به بالای 130 رسید.سوما بیشتر پروژه ها که رضایی اجرا کرد بودجه دولتی تزریق شده کمبودش با منابع شورا و کمک خود رضایی بوده.چهارما مگه زمینایی که میگین نثار شده مگه نثار چی شده؟
در ضمن شما پیمانکار بودین و معاشتون رو میگرفتین وهر چه کار بیش نفعش بیشتر
اول اینکه کدوم طرح تو جناح بوده که ایشون معاش گرفته؟؟ دوم خوبه موقع زمین فروختن رضایی همه کاره به حساب میارین و انگار شورا هیچ!! موقع اجرا کردن هیچ کارست و فقط پیمانکاره!!
واینکه چهار تا خیابون کشیدین از جیب شما بود ؟؟
سادست . برین با نرخ اونروز روستاهای دیگه حساب کنین.پول دولت و پول زمینای 55 هکتاری هم معلومه.اگه زیاد اومد میشه سود و اگه کم اومد میشه خودیاری
در جریان اب میستان شخصا به آقای مربوطی نگفته بودین من مخالفم ؟ در اون شرایط بحرانی عوض همکاری سنگ اندازی میکردین پس شما کجای کاراتون یه سهم برا همشهریاتون کنار گذاشته بودین ؟
اینم از اون حرفای شماست محسوس.یه جای دیگه گفتین طومار که تحقیق کردم به هیچ وجه اینچنین چیزی نبوده.بعدشم مگه کیه که اومدن آب شیرین تو اون وضع کم آبی مخالف باشه. بله رضایی طرح داشت اما نه اینکه با طرح های دیگه مخالف باشه.اول اینکه میخواست آب جناح زیر نظر روستایی بمونه تا لوله کشی جناح رایگان بشه و هزینه انشعاب و? . . . کمتر پای مردم در بیاد.دوم میخواست آب از راه خور برای جناح بیاره که تو متن طومار راه خور سال 80 هم این اومده.
در بحث راه خور شما که میدونستین با فروش زمین راه درست نمیشه چرا رفتین زمینی که جوون بهش نیاز داره رو به چند تا تاجر فروختین که بعدش جوونمون اینجوری داد وهوار کنن برا زمین ؟
اگه دادوحواری در کار باشه از بی کفایتی شوراست.شک نکن اگه زمین شهرک فروخته نشده بود تا الان که هیچ تا صد سال دیگه هم دست نمیخورد و این جوون باید همچنان داد وحوار میکرد(البته به قول شما)
یادتونم نره پای قراراد فروش شهرک امضای کسای دیگه هم هستا!!!
دوما شما فرمودین بعد فروش زمین عده ای پول شما رو پرداخت نکردن در واقع پول زمین رو .شما که از عهده ی فروش زمین شهرک بر نمیومدین چرا اومدین به بیت المال دست زدین ؟
اونش دیگه به من و شما ربط نداره که چه مقدار فروخته.اون چیزی که ربط داره اینه که هراندازه که فروخته باشه قرارداد راه خور تا سقف یک میلیارد و نیم بوده.حالا اگه تا این سقف کار نکرده حرف شما درست.ولی کاری که رضایی برای راه خور کرد خیلی بیشتر از این حرفا بود.
در جای دیگه فرمودین شما بیشتر از پول زمینها از جیب خرج کردین که قبول ندارم حالا بالفرض که خرج کردین با چه حساب کتابی اومدین زمینی که شما دوبرابر ارزشش رو از جیب دادین رو فروختین برا ی اتمام راه خور ؟؟شما? اگه قرار بود دوبرابرش رو خودتون بدین چه نیازی? به فروش اون زمین بود که یک سوم مشکلتون رو هم حل نکرد .
اونچیزی که مهمه اینه رضایی به شورا گفته بوده من راه تا جایی می سازم که هیچ عقل سلیمی ولش نکنه ومطمئن باشین هیشکی ولش نمیکنه.ولی با این فرض که شورا واقعا راه بخواد و تلاش کنه.لازمه خواستن هرچیزی اینه که براش تلاش کنی.نه اینکه شرکت گاز بزنن راه خور داغون کنن و کسی صداشم درنیاد.
چرا اسم غارت رو میزارین خودیاری ؟این زمینا غصب شده نه اینکه خودشون دادن.در مورد فروش زمین ایشون خواستن این کارو بکنن واز پسش پر نیومدن که این کارش هم خیانت در بیت المال به حساب میاد .این حرف که مخالف اب هستم رو زده چرا دارین ماست مالیش میکنین ؟سنگ اندازی هم کرده .فکر کردین پولش از هوا اومده ؟؟
محسوس شما ازن دسته آدمای هستید که همه چی رو سیاه میبیند ... سید عبدالله ارباب رضایی ؟!! اولا سید عبدالله جدای از کار های کرده یا نکرده برای منطقه چنان احترامی داشت که مردم واسه شخصیت صلح طلبش بهش رای میدادن چندین بار بالای 80 درصد رای داشتند اواخر هم مردم بیشتر برای ماندگاری زیاد در این سمت ازش زده شده بودند اما حالا چه اینیکی دور قبل نزدیک 65 درصد واین بار 53? . ثانیا این قضیه اربابی هم تازگی شنیدم آقای! محسوس سطح این الفاظ رو باید بدوی در مورد کی به کار میبری (یه سیاه نمای بسیار مبتدی ).. خوبه به روابط آقایان خودتون یا نماینده توجه داشته باشی
شما که حرف دمکراسی میزنید تو این مدت چقدر جامعه بسته تر و محدودتر شده
ابی2 هم به مشت صفت خود ساخته دارن واسه خودشون ، واقعا من موندم چی بگم یه صفت میذاره رو مردم بعد میگه اینو رضایی گفته
قضیه منت شد ما میگیم اگه سال 75 این خیابون کشی ها نشده بود الان احتمال شهر شدن جناح کمتر بود یا چیزای دیگه ... در مقابل این همه از قضیه آ[size=12]ب میستان[/size] تعریف کردن چه فرقی داره از دید شما جز فرق بین افراد ، پس این هم [size=12]یک منته [/size]در اینگونه طرز فکر (که بنظر من? همشون نوعی خدمت بودن).
اینکه شهردار به باند رضایی می چسبونن داستانی هست در پی رفع بی تدبیری شورا در انتخاب شهردار بوده و به گردن انداختن این موضوع به شورای فعلی که بنده هم با عوض شدنش تو این چند م .. اصلا گیرم فرض کنید رضایی شهردار پیشنهاد کنه آدم قحط بود معلم ریاضی رو شهردار کنن والا? قضیه از شالوده کجه مربوطی فقط از? جناح ما بود تازه سازش کامل به شورای که اکثریت با مدنی بود داشت .
وبقیه حوصله نداشتم نظر بدم ..? ما هم الان شدیم نظرپران تو شرایط که چندان تمایلی به اینکار ندارم.
البته بعضی ها اونقد هوای شدن که فکر میکنن رضایی در علی البدل هم قرار نمیگیره . من اعتقا دارم رضایی از دفعات پیش رای بالاتری داره اما به[size=12] علت احتمال عدم مشارکت کافی[/size] تردیدی وجود دارد .?
خب آخر کار سید چی شد ؟چکاری کرد تو مدت 20 سال (یه عمر)!!!!کجا آقای مدنی وشورای اون دوره منت گزاشتن البته یادتون هست که مقابل چه کسایی وایسادن تا اب به جناح رسید؟از خود مخالفین در جناح گرفته تا به بستک وبندر برسه همه سنگ اندازی کردن .خیابون کشی هم طرح بسازی بود که آقای رضایی اونموقع پیمانکار بودن وپولشو میگرفته .وصددر صد اولویت هم جناح بود به دلیل وسعت وجمعیت وجایگاه .لابد میخواین بگین آقای رضایی از جیب آسفالت کردن ؟تازه ایقدر هم غل وغش تو این خیابونا شده که اگه نقشه اصلی رو ببینی میفهمی ودر عوض خونه تخریب میکردن از ارث پدریشون زمین میبخشیدن .
چرا اسم غارت رو میزارین خودیاری ؟این زمینا غصب شده نه اینکه خودشون دادن.در مورد فروش زمین ایشون خواستن این کارو بکنن واز پسش پر نیومدن که این کارش هم خیانت در بیت المال به حساب میاد .
ما باید از شما بپرسیم چرا اسم خودیاری میذاری غارت!!!شمایی که اینقدر نمیدونی ده درصد زمین های شهرک جزو اموال شوراست و برای این چنین کارایی باید ازش استفاده کرد چرا میای اظهار نظر میکنی؟
خیابون کشی هم طرح بسازی بود که آقای رضایی اونموقع پیمانکار بودن وپولشو میگرفته .وصددر صد اولویت هم جناح بود به دلیل وسعت وجمعیت وجایگاه .لابد میخواین بگین آقای رضایی از جیب آسفالت کردن ؟
اینقدر حرفای تکراری میزنی محسوس که انگار داریم با یه ربات حرف می زنیم.شما که اینقدر دلت سوخته چرا نمیری مدارک نگاه کنی؟؟یا چرا نمیری نرخ اون روز رو بگیری و با کیلومترهای خیابون کشی،جدول گزاری زیرسازی و .. .مقایسه کنی.خیلی سادست که
درسته که طرح بهسازی بوده اما قابل توجه جنابعالی مدت 18 ماه نزدیک بیست کیلومتر خیابون کشیده شده که شاید تو کل روستاهای جنوب یا حتی کشور بیسابقه بوده.
لابد میخواین بگین آقای رضایی از جیب آسفالت کردن ؟تازه ایقدر هم غل وغش تو این خیابونا شده که اگه نقشه اصلی رو ببینی میفهمی ودر عوض خونه تخریب میکردن از ارث پدریشون زمین میبخشیدن .
بازم حرفای بی پایه و اساس قبلی.بازم قابل توجه شما ده درصد زمین های شهرک 55 هکتاری قانونا برای همچین مواردی گذاشته شده.کمااینکه ده درصد زمین شهرک 16 هکتاری هم برای اینجور کارایی در اختیار شهرداری قرار داره.لطفا اول برین اطلاعاتتون تکمیل کنین بعد بیاین علیه این و اون جبهه بگیرین که با این کارا بار گناهاتو سنگین تر میکینی
محسوس به جا این حرفا در مورد اشتباهات شورای فعلی صحبت کن که با سهل انگاریشون (اگه نگیم بی کفایتیشون ) چه ضربه جبران ناپذیری به راه خور زدن و سرمایه های مردم دارن به باد میدن
امیدوارم آقای رضای رای بیاره تا ببینیم این راه رو میتونه تموم کنه. این بار نمیدونم دست رو کدوم زمین ها میخواد بزاره ایشون اگه 10 بار دیگه هم رای بیاره این راه رو نمیسازه و نمیتونه بسازه شما چرا دارین با این بهونه ها شورا رو مقصر میدونین این که واضحه که اون زمان آقای رضایی میدونسته با پول زمین ها نمیشه چیزی ساخت ولی اون همه زمین که بیشتر هم خیرات شد بین آشنایانش رو حروم کرد. پیله کردن رضایی به راه خور هم از نقاط ضعفشه که کارهای گذشتش نظیر مخالفت برای آب میستان و غیره رو ماست مالی کنه
قصه ی شیر شَمدَل وغول دَلدَل? ? (این داستان:انتخابات)
در افسانه ها آمده است که در روزگاری هم نزدیک هم دور در جنگلی بی درخت و کور که از سینه ی آن می گذشت یک رودخانه ی شور جانوران زیادی زندگی می کردند. جنگل بزرگ بود و حیوونا گوناگون. گفتیم جنگلِ بی درخت . علتش هم این بود که جنگل جنگلبان داشت. اما از شانس بد جنگلی ها جنگلبان جدید غولی بود کوهی که به تپه و صخره علاقه ی بیشتری داشت تا درخت و گیاه! این بود که درخت ها یکی پس از دیگری خشکیدند و مردند. جنگل تقریباً بیابون شده بود . و حیوون ها برای درست کردن لونه هاشون سنگ های بزرگ و کوچک از کوه ها می آوردند و در زیر یا روی سنگ ها تخم می گذاشتند و بچه می زاییدند و جنگل ، به جنگلِ سنگ معروف? شده بود. در این جنگل از اون قدیم قدیما مثل جاهای دیگه اختلاف و دو دستگی هایی بین حیوونای جنگل وجود داشت که باعث کدورت حیوون ها از همدیگه شده بود. اونا هرچند باهم بودند ولی عده ی کمی دلاشون باهم نبود و پشت سر همدیگه غیبت می کردند و بد و بیراه می گفتند. بعضی به شاخ تیزشون می نازیدند ، بعضی به قدرتشون بعضی هم به تدبیرشون! در قسمت کوچک جنگل غول دلدل رئیس بود که با چندتا غول دیگه و تعدادی از جانوران زندگی می کرد. رئیس قسمت بزرگ جنگل هم شیرشَمدَل بود که با گروهی دیگه از جانوران زندگی می کرد. غول دلدل شاخ های تیز و بزرگی داشت و گفته می شد که صد و پنجاه سال پیش ازآن از جنگل های دور به اینجا آمده بود. او فکر های عجیب و غریبی به سرش می زد. قسمت دلدل نشین? جنگل را دلدل آباد می گفتند. اونا از شاخ دلدل خیلی می ترسیدند. غول بعدی کَمپَل بود که کوچک وجوان بود و همه دوستش داشتند. او شاخ نداشت ولی خیلی با دل و جرأت بود و حرف های شجاعانه ای می زد. غول های دیگه هم کَلکَل ، خَمپَل و چَنگَل بودند. اونا هرکدوم شاخ کوچکی داشتند که گویا از آن بلندتر نمیشد. چنگل کمتر پیدایش می شد. و بیشتر سراغی اورا از جنگلای شمال هندوستان می دادند چون همیشه دنبال ریشه های نایاب نوعی گیاه بود. هیکل چنگل از همه لاغرتر بود. حیوون های دیگه هم گوریل، میمون، گراز، کفتار، گاو کوهی، گرگ ، گربه ، گوزن، خرگوش، مار، و گله ای گوسفند بودند که غول دلدل گوسفند ها را زیاد? دوست میداشت. حیوونای طرف شیرشمدل هم ببر پلنگ ، یوزی، سگ، خر اسب، زرافه، آهو، شغال، کرگدن و . . . و البته عقاب بزرگه هم بود. که همیشه روی تپه می نشست ، بال های بزرگش را باز می کرد و همه جا را زیر نظر داشت. شیرشمدل هم عقاب را خیلی دوست می داشت.
غول دلدل عادت داشت گاه وقتی یکبار از گروهش پذیرایی می کرد و به اصطلاح براشون جلسه می گرفت و قصه های خیالی تعریف می کرد. و همه لذت می بردند. در این میان کلاغ خبرچینی هم بود که به قول معروف بابت مژدگانی خبراش همیشه دهانش باز بود!
یک روز دلدل به کلاغ گفت برو حیوونا را جمع کن. همه در سایه ی صخره ی بزرگ غول دلدل که خانه اش بود جمع شدند. دلدل بر روی تخته سنگی ایستاد سینه اش را سپر کرد چندبار شانه ی راستش را بالا انداخت و غرغری از سر غرور سرداد و گفت: ((من و شما)) باید از برنامه های همدیگه باخبر باشیم.من برای این جنگل نقشه هایی دارم اگر همه ی شماها و اون وریها همکاری کنین می تونیم بهترین جنگل دنیا را بسازیم . همه گفتند چه برنامه ای رئیس بزرگ؟ دلدل گفت برنامه های کلان!. شما میدانید در پشت این کوه ها چه جنگل ها و غذاها و معادنی وجود دارد؟ همه گفتند نه! دلدل گفت من میخوام شما به آن جنگل ها راه پیدا کنید. همه گفتند نه!!! خیلی مشکله! کوه سیاه را چکارش میکنی ؟دلدل گفت همینه که من همه چی می دونم و شما ها هیچی نمیدونین! شماها بهتره مثل گوسفندها یونجه ی سبز بخورید!. غول کلکل گفت آمو دلدل حالا چه جوری راه پیدا می کنی؟ دلدل شاخ پازنی پیدا کرد و چند خط نامفهوم روی خاک کشید. و گفت دو راه داریم. یا از اینجا تونل زیرزمینی بزنیم که حیوونهای حفار کم داریم و مشکله یا هم باید پله بزنیم که آسون تره! غول کمپل که اسم پله را نشنیده بود گفت عمو دلدل می خوای تله بزنی؟ اینکه گیر میفتی! دلدل گفت بچه گوسفند! پله - یعنی راه هوایی از روی کوه ها. همه گفتند آفرین برهوش دلدل خان . غول کلکل گفت آمو دلدل حالا چه جوری پله می زنی؟ دلدل گفت شما سنگ و صخره هاتون را به من میدین من با آنها پله می سازم. به همین راحتی!! بعد دوباره چندخط نامفهوم روی خاک کشید. غول خمپل می فهمید که این خط و حساب ها الکیه و داره حیوونا رو رنگ می کنه ولی از ترس چیزی نگفت! دلدل پس از کمی فکر گفت تا اون طرف کوه هزار و پانصد قدم من میشه. اگر هر دو تخته سنگ شما یک قدم من پله بسازه سه هزار تخته سنگ نیاز داریم . حیوونا تعجب کردند. دلدل گفت البته شما نصف آن را هم بدین بقیه اش چشمم کور خودم تهیه می کنم.!!
کلاغ عطسه ای کرد و گفت : خوب اگه همه، صخره هاشونو دادن واسه پله، برن سر قبر پدراشون بخوابن؟
دَلدَل گفت: خفه!... تو نگران نباش!.. کلاغ لعنتی!... مگه تو مخالف آبادی جنگلی؟!!!...
? کلاغ جواب داد: حاشا.... ولی....آخه...
دَلدَل گفت: کوفت! کسی توکار من دخالت نکنه!. همه تون خوب می دونید که اینقدر برای این جنگل کار کرده ام که به خودم حق میدم حتی همه ی صخره هاتون رو بفروشم یا ببخشم!!!. حالا برین خدا رو شکر کنین که میخوام با اونا پله بسازم! از اون گذشته کوه که پر از صخره است اما آماده نیست!... من برای صد نسل آینده تون پیش بینی لونه کرده ام. خودم براتون از کوه می آرم و لونه می سازم.
همه گفتند: آفرین بر دَلدَل زرنگ و ازخود گذشته! اما کلاغ، دَرِ گوشی به دلدل گفت: اگه با این صخره ها پله ساخته نشد چه کار می کنی؟
دَلدَل: کار غول ها مثل کار دیوها است. فن مدیریت غول اینه که قول میده ولی عمل نمی کنه!! خرفهم شد؟!!!
? کلاغ گفت : آهان........!
غول کَلکَل که به پشت خوابیده بود و از سخنان رئیس لذت می برد گفت: آمو دَلدَلی...... برو برنامه ی بعدی که خیلی باحالی. دَلدَل گفت: برنامه ی بعدی شیرین کردن آب شورِ این رودخونه است که از وسط جنگل می گذره!... همه از تعجب خشکشان زد و باهم گفتند: آب شور رودخونه شیرین بشه؟!!!.... این غیرممکنه!!!. دَلدَل گفت: هنوز نمی دونین که من چه قدرغیرممکن ها را ممکن کرده ام؟ من می خوام شماها آب شیرین داشته باشین تا مجبور نشین با ناخوناتون همه جا رو سوراخ کنین. در ثانی ((من و شما)) می خواهیم شیرشمدل و بقیه بیان اینجا التماس کنن تا جرعه ای آب به اونا بدیم. همه براش زوزه کشیدند.
گوزن گفت: چطور آب رو شیرین می کنین؟
دلدل در جواب گفت: سوال خوبی کردی. اول همه تون باید کمک بدین دورتا دور این دشت را درخت بکاریم. بعد چاه بزنیم و? نی شکر بکاریم تا نی ها رشد کنند و بلند شوند. بعدش هم نی ها را قطع می کنیم ، می بریم اونجا که رودخونه از گلوگاه کوه درمی آد. همونجا نی ها را رو هم جمع می کنیم و سنگ های بزرگی روش می زاریم تا وقتی آب از لای نی های شکر رد می شه، شیرین بشه. اونوقته که ما درخت می کاریم، آب شیرین می خوریم و میوه های خوشمزه ووو.... صدای زوزه تا آن طرف جنگل رفت. همه گفتند: توعقل کلی دَلدَل. بشکن دندون شمدل!.
آخه از بس رئیس دَلدَل تو جلسه هاش از شیرشمدل بد می گفت، همه ی اون ها می خواستن سربه تن شیرشمدل نباشد. آن جلسه با شور و نشاط تمام شد.
یک روز کلاغ آرام و بی صدا روی شاخ دَلدَل نشست و گفت: ارباب حرف خصوصی دارم باهات .
دَلدَل: چه مرگته!
کلاغ: شمدل و عقاب را ملاقات کردم.
دَلدَل از ترس تکانی خورد طوری که کلاغ تعادلش به هم خورد و روی زمین نشست .
دَلدَل: باهاش حرف هم زدی؟!.
کلاغ: بله اونا از نقشه هات باخبر شدن!.
دَلدَل: اتفاقاً من هم می خواستم باخبر شوند و گرنه توجلسه علنی نمی گفتم. حالا نظر شون چی بود؟
کلاغ:? عقاب که حسابی تو رو مسخره کرد و گفت: دَلی جون آب شیرین سیری چند؟ و قهقهه سرداد. یا می گفت: دَلدَل تون از پله ها نیفته ها! پاش میشکنه هه هه هه...... بعد من باید درستش کنم! شَمدَل هم گفت نه آب شیرین می شه نه پله ساخته می شه! چون: اولاً؛ اربابت سواد نداره که از یک تا هزار و پانصد را بِشمُره! بعدش هم؛ بگو بیشتر از آنکه فکرش کنی تخته سنگ می خوای! دیگه هم مگه همه ی تخته سنگ ها قدهم اند که اینجوری حساب می کنی؟ دَلدَل که می فهمید حساب و کتاباش سرکاریه به روی خودش نیاورد و گفت: همه ی اینا همیشه مخالف جنگل سازی بوده اند. هفت پشتشون هم همینطور! اونا به اندازه ی گوسفندا هم عقل ندارند. اصلاً حیف من نیست که نقشه های به این خوبی می خوام تو این جنگل خراب شده پیاده کنم؟
کلاغ: البته عقاب بعدش گفت شوخی کردم برو به دَلدَل بگو پله بسازه و آب شیرین کنه اگه کمک مالی خواست هم رومن حساب کنه .
دَلدَل: عقاب غلط می کنه! خودش همیشه به من نیاز داره! نه من!! حالا شَمدَل چه طرحی برای جنگل داره؟
کلاغ : هیچ!!
دَلدَل: دیدی گفتم الکی شمدل و عقاب را بزرگشون کرده اند؟!
روزها و هفته ها گذشت. یک روز که باز دَلدَل داشت برای حیووناش از نقشه و طرحش می گفت کلاغ قارقار کنان از راه رسید. روی صخره نشست و گفت: قارقار! خبردار!
دَلدَل گفت: زهر مار کلاغ زشت دربه در/ بگو چه داری زیر سر/ بگو بگو از اون عقاب/ از شیرِ شَمدَل چه خبر؟ دیگه چی مرگته؟
کلاغ: خبرای خیلی مهمی دارم. ولی مژدگانی می خوام.
دَلدَل: امان از دست شماها که برای عرعر کردن هم رشوه می خواین و یک مشت کنار ریخت جلو کلاغ . گوسفندا حمله کردند . گراز مانع آنها شد.
کلاغ: بذار بخورند. ارزش این خبر از یه مشت کنار خیلی بیشتره!
دَلدَل: پس چی می خوای جونمرگ شده ی پست!.
کلاغ: اون تخته سنگ اونوری برای بچه ها می خوام. می خوام اونجا تخم بذارم. لونه کنم و صفا کنم. آخه تو با اون جنگلبانت درختی تو جنگل باقی نذاشتین که. دَلدَل که می دونست کلاغ همیشه خبر مهمی داره گفت: خوب اون هم کوفتت باشه. حالا بگو خبر مرگت!
کلاغ گفت: شنیدم می خوان دوباره برای جنگل رئیس انتخاب کنند. همه ساکت شدند. کلاغ ادامه داد: خودتان را آماده کنید که این دفعه بادهای گرمی می وزه که نشانه ی خوبی نیست. من بادها را می شناسم. کفتار و گراز و گرگ هر کدام سنگی به طرف کلاغ پرتاب کردند کلاغ پرید و بالاتر نشست و گفت خلاصه از ما گفتن بود. دَلدَل رو به دوستاش کرد و گفت کدومتون پا به میدون می ذارین همه گفتند دانای کل خودت هستی وقتی تو هستی ما هیچ حیوون دیگه ای قبول نداریم. تو سلطانی تو رئیسی ، اربابی، تو برو جلو ما پشت سرت هستیم.
کلکل:عامو دَلدَل و بس . بقیه ولن آمو. همه حرف آمو کَلکَل را تأیید کردند.دَلدَل زیر چشمی به بازوهاش نگاهی کرد و رقص بازویی آمد. همه زوزه کشیدند و گفتند همینه همینه حمایت حمایت! اون جلسه هم گذشت.
به این ترتیب دَلدَل تصمیم گرفت پا به میدون بذاره . چند روز بعد دوروبر صخره ی دَلدَل دوباره تجمع شد و دَلدَل مثل گذشته به اونا غذا می داد و اونا براش زوزه می کشیدند. زوزه ها یا از ترس شاخ غول بود یا به طمع غذا. هر دفعه هم ارباب دَلدَل گوسفندا را به رخ حیوونا می کشید. آخه گوسفندا تو کارش فضولی نمی کردند. بیچاره ها نه زوری داشتند نه پای گریزی. مهمتر از همه به قول دَلدَل: ((نه چیزی حالیشون بود!.))
این بود که می خواست همه مثل اونا باشن. مثلاً وقتی به گرگ تَشَر می زد،? می گفت: ((گوسفند نفهم !)) یک بار گرگ عصبانی شده و گفت: من روزی صدتا گوسفند می دَرَم چه طور گوسفندم؟!که دَلدَل او را گرفت و یک گوشمالی همراه با چند تا فحش نثارش کرد. بقیه ترسیدند و عده ای گفتند: ما همه گوسفندای تو هستیم. تو هر چی بگی درسته ما که نمی ریم به? حرف عقاب و شمدل گوش بدیم. تو بگو گوسفند یک پا داره! یا کلاغ سفیده! همان درسته!!!.
علت تشکیل جلسه فرار چند تا از حیوونای دَلدَل به اونطرف جنگل بود برای همین هم دَلدَل آن روز عصبانی بود و می خواست یه جورایی مثل همیشه قضیه را ماست مالی کنه. این شد که گفت: گوش بدین خوب حواستون جمع باشه. حتماً بعضی ها تون شنیدید که شیرشمدل و پلنگ و ببر و عقاب هر روز یکی از یاران ما را می خورند. بارها گفته ام اونا خطرناکند. با اونها حرف نزنید و رفت و آمد نکنین که شماها را یا می خورَند یا می خَرَند!!! اونا مثل گرگ و کفتار خودمون نیستند که به قانون جنگل پابند باشند که می گوید کسی حق خوردن حیوان این جنگل را ندارد و از جنگل های کناری باید خودش را سیر کند. اونا خیانت کارند!.... به قانون جنگل و حقوق شما خیانت کرده اند برای همین روزی پوزه ی شیرشَمدل را به خاک خواهم مالید. کلکل از عصبانیت هِی غُرغُرکنان گردنش را خم و راست می کرد. البته بیشتر حیوونا می دونستند که حیوونای فراری زنده اند چون اونا را از دور می دیدند. دَلدَل هم می دانست اما منافع او این طور می خواست که دروغ بگه. کلاغ که بالای صخره نشسته و از آنجا همه جا را می دید بالی به هم زد و قارقاری کرد. همه به کلاغ نگاه کردند. کلاغ گفت: نه ارباب اینطور نیست. کسی اونا را نخورده همه زنده اند به خود من گفته اند ما از فُحش و کلاهبرداری و دروغگویی ارباب دَلدَل بیزار و روگردانیم ما برنمی گردیم. دَلدَل گفت به جهنم اصلاً من خودم آنها را رویگردان کرده ام! مرا چه به گوسفندانی هیچی نفهم! من به دوستان فرهیخته و مشاورهایی مثل اینا نیاز دارم و اشاره کرد به گوریل و کفتار و گرگ و گراز و مار و خرگوش....!!!!!
کلاغ گفت: راستش من برات احساس خطر می کنم. اگه در اخلاق و رفتارت تجدید نظر نکنی و همچنان خودخواه باشی دیر یا زود این دوستان فرهیخته ات!! هم برات باقی نمی مونند.
گوریل: پیشنهادت چیه؟ کلاغ فضول .
کلاغ:من میگم این دفعه شاخ و شونه کشی را بیخیالش باشی بهتره چون که داره باد گرم میاد. شماها اون پایین این باد را احساس نمی کنین ما پرندگان خطر این بادها را خوب تشخیص میدیم. حالا چون ارباب از دوستای قدیمی منه من از روی وظیفه گفتم و پرکشید و رفت.
هرچه به مراسم شاخ و شونه کشی نزدیک تر می شدند فاصله ی جلسه ها هم کمتر می شد. یک شب دوباره کلاغ به حیوونا خبرداد جمع شوند. دَلدَل گفت همه تون می دونید من چه قدر برای شما و این جنگل زحمت کشیده ام ولی هنوز همه ی حیوونا منو مال این جنگل نمی دونند.!!
چقدر سنگ از کوه آوردم و برایتان لانه درست کردم؟. چقدر با این بازوها و دست های قدرتمندم زمین را سوراخ کردم و آب تهیه کردم تا کوفت کنید؟. پس به من حق بدهید که بگویم? همه ی جنگل مال منه، ارث پدری منه!!!. باز هم جنگل پر گوسفند صفت هایی است که مخالف من و کارهای منند!. اونا مخالف من نیستند، مخالف آبادانی جنگلند!!!. خودشون تو بهترین صخره ها می خوابن! می خوان شما هیچی نداشته باشین!.
غول کمپل از پشت صخره ای سرک کشید و گفت: عمو دَلدَل صخره خودت که از همه بزرگتره!!
گراز جواب داد: خفه، این که خودش رئیسه! کمپل باز فضولی کرد و گفت: عمو دَلدَل اگه شیر شمدل بشنفه که گفتی جنگل مال توهه، نمی یاد? دوباره شاخات رو بشکنه؟! نمی ترسی؟!
کلاغ: عجب دوروزمونه ای !حالا دیگه بچه ها هم همه چیز رو میدونند. دلدل که خون تو چشاش جمع شده بود، دوباره گردنش را کج کرد، دوشش را بالا انداخت و غرغر کنان تف زرد کثیفی رو زمین انداخت، معلوم نبود چه میجوید، هر چه بود چسبناک بود چون یک سر آب دهانش رو زمین و سر دیگه هنوز تو دهانش بود! خمپل که دید اوضاع خیطه و الان خون به پا می شه کمپل را پشت خودش قایم کرد و گفت: رئیس جان به من ببخش. این بچه گوسفند نادونه. دَلدَل که به خمپل خیلی احترام می ذاشت، کمپل را بخشید. کلاغه گفت: بیایید با هم رو راست باشیم. حالا که همه می دونند ناراحتی نداره. آخر این سوال همیشه برای من هم بوده که چرا چند دفه شمدل شاخات را شکسته باز در اومده؟! چون من سال ها قبل غولی را دیدم که شمدل شاخاش را شکست. ولی سال قبل که به دیدن جنگل آمده بود هنوز شاخ نداشت!.
کلکل گفت: امو دلدل فرقه، بنازم شاخ امو.گوزن گفت تو افسانه ها اومده وقتی می خوان غولی را زجر کش کنند ، شاخاش رو از ریشه نمی شکونند، تا هی بزرگ بشه، هی بشکونن، چون شکستن شاخ خیلی درد داره. من چند سال پیش تکه ای از شاخام لای سنگی گیر کردو شکست هنوز درد دارم! دَلدَل گفت: دروغه، مچت رو گرفتم گوزن نفهم، یک دفعه گراز فریاد زد: خرطومم خرطومم شکستی! چون هوا تاریک شده بود دَلدَل به جای مُچ گوزن خرطوم گراز را گرفته بود!
گوزن گفت: چرا دروغه؟
دلدل: شاخ تو لای سنگ چه کار می کرد؟ دروغگو!.
گوزن: برگ و گیاهی که تو جنگل باقی نمونده من علف های لای سنگ ها رو می خورم. چنگل که تا اون موقع خاموش بود دست کرد تو کیسش و ریشه ای در آورد و گفت: علتش اینه عاموها. بعدش با یک چشم غره ی دلدل اونو قایم کرد!.
دَلدَل که همچنان گیچ و پکر شده بود تفاله ها و تف را با پشت دست از لب و لوچه اش پاک کرد و گفت: شمدل غلط زیادی می کنه! این بار همه تون رو تو میدون جمع می کنم و جزای اون خیانت کار رو می دم.چون دیر وقت شده بود، ختم جلسه اعلام شد.
سه روز بعد دوباره جلسه تشکیل شد. دل تو دل حیونای دلدل آباد نبود.چند سال بود که غول بزرگشان در حال کشیدن نقشه بود،حتی مدتی هم که غیب شده بود شایعه بود که رفته پیش غول های هند برای دوره دیدن نقشه!. او می خواست هر طور شده جنگل را صاحب بشه، چون حق خودش می دانست. تجربه ی شکسته شدن شاخاش در دفعات قبلی هم به او کمک زیادی می کرد ولی چه می شه کرد که هر چه بود شیر سلطان جنگل بود. ولی غول دَلدَل نمی خواست اینو قبول کنه و می گفت: اون مال تو قصه هاست! مال زمونهای خیلی قدیمه که فقط گوسفند و شیر توی جنگل ها بودند!
این دفعه گفت شما حیوونای گوسفند صفت این را می دونید که قدرت من از همه ی مخلوقات بیشتره؟ همه گفتن بَعله. دَلدَل این را گفت و صخره بسیار بزرگی را روی سر برد و آروم بر زمین گذاشت . همه مات و مبهوت شدند.
دلدل: حالا کلاغ خبر چین بگو ببینم از اونطرف کیا میان تا خوردشون کنم. کلاغ درجواب گفت: شیر شمدل که همیشه هست و خودت می دونی یاراش هم پلنگ و ببر و یوزی و اینا اند دیگه!.
عده ای گفتند: وای وای دَلدَل گفت ورم شکم! گوسفندای لقمه به حروم ترسو! نون من می خورید واق واقتون برای شمدله! من همه رو حریفم، خصوصاً از اون عقاب روی تپه بیزارم هر چی هست زیر سر اونه. فکر می کنه دنیا زیر بال و پرشه یا به چنگال و منقارش می نازه!
کمپل که عشق زور آوری و قدرت بود، گفت مگه چیزی می مونه که زیر بال عقاب نباشه؟ دَلدَل گفت آره اون که تو نداری و اونا هم ندارن ، اشاره کرد به گوسفندا! گوسفندا گفتند بع.... بع . کمپلی گفت: اگه اینا که میگی تو داری و اونا ندارن پس چرا همیشه شاخات رو می شکونن؟ زورشون بیشتره یا تدبیرشون؟ دَلدَل گفت: مغز فندقی تو کجا و این حرفا کجا؟. زود باش بگو کی یادت داده و گرنه خفه ات می کنم. دَلدَل روبه کلاغ کرد و گفت تویادش دادی ؟کار توست؟ حالا کارت به جایی رسیده که به رئیس جنگلت بی احترامی می کنی؟کلاغ گفت: بچه های این دور و زمونه یاد دادن نمی خوان. خودشون کنجکاوند و فهمیده. کلاغ که اهل سیاست بود حرف را تغییر داد و گفت: راستی ارباب چرا مراسم شاخ و شونه کشی رو نصف شب گذاشتین؟ دَلدَل گفت این پیشنهاد من بوده چون روزا بچه ها و زنها بیدارند من نمی خوام صحنه های وحشتناک را ببینند. کمپل گفت: چه صحنه هایی؟ دَلدَل گفت صحنه های دلخراش پاره شده شکم? شمدل و شکستن دنده های پلنگ و کندن پرهای عقاب. ....
همه از عُرضه ی سردار سازندگی جنگل به وجد آمده بودند و می گفتند چطوری می خوای اونا را ناک اوت کنی؟ دَلدَل که جوگیر شده بود غرغری کرد و پنجه های بزرگش را نشان داد و گفت: با دست راست سینه ی شیر شمدل و با دست چپ پلنگ و ببر و یوزی را می گیرم. چند بار محکم آنها رو به زمین می کوبم تا صدای خرد شدن استخوانشان تا همیشه در گوش ها باشد. پس از آنکه شکم آنها را دریدم به طرف عقاب بالای تپه پرتشان می کنم، عقاب که پایین افتاد با دندانم یکی یکی پرهایش را می کنم و بالش را می شکنم، تا مثل مرغ قدقد کند. همه زوزه و نعره کشیدند، خمپل که کنار چنگل ایستاده بود، سُقلُمه ی سختی به پهلوی او زد و گفت باز اومدی ریشه ی زیادی به او دادی تا توهم بزنه؟ احمق! چنگل گفت نه بخدا. حالا خودش تهیه می کنه. مگه آسون پیدا میشه که بدم این و اون کوفت کنن؟ کلکل هم شنید و گفت عامو خودمون که می شناسیمش مثل همیشه خالی می بنده، فکر نکنم این اهل ریشه باشه!! خرگوش که در گوشه ای پنهان شده بود قضیه ی ریشه را شنید و آب تو دهنش جمع شد. به چنگل گفت دارم از گشنگی می میرم، به اربابا فقط ریشه میدی، من هم می خوام.چنگل گفت برو گم شو جاسوس بدبخت. خرگوش گفت اگه ندادی به گوش کلاغ می رسونم. چنگل خرگوش رو از زمین بلند کرده هویجی تو کیسه اش گذاشت و گفت اون ریشه تو این جنگلا نیست که تو بخوای کوفت کنی در ثانی سن تو کمه، قدت هم کوتاست، به درد تو نمی خوره اگه بخوری در جا می میری!! خرگوش گفت چرا به خمپل نمیدی.خمپل گفت هیس الاغ. من اگه بمیرم از اینا نمی خورم. خرگوش که کنجکاو شده بود پرسید! چرا؟گفتند: به تو مربوط نیست. برو هویجت بخور، اگر نه گوش هات رو گره می زنیم! چنگل گفت شتر دیدی ندیدی.خر فهم شدی؟ خرگوش چیزی نگفت!
آن جلسه هم گذشت روز آمد و شب رفت تا یک هفته قبل از مراسم.کلاغ دوباره رفت پیش دَلدَل و گفت من خیلی نگرانم. اگه نتونی از طرح هات دفاع کنی این دفعه هم... - کلاغ نگاهی به شاخ های بزرگ و تیز غول انداخت ولی چیزی نگفت-.
دَلدَل گفت: می بینم حرف اونا روی تو هم اثر گذاشته . به همه شماها مشکوکم!..
کلاغ گفت: ببین!... هر روز عده ای از ما به آن طرفی ها می پیوندیم. برگشتی هم نیست!. گوسفندای ما که رفتند اون طرف براشون کارت آهویی صادر شده!. خیلی هم به اونا احترام می ذارند. دَلدَل گفت: گوسفند گوسفنده، تو خودت هم گوسفندی! کلاغ گفت: راستی غول کمپل و بز کوهی و گوزن و گربه و چند تایی دیگه که از یاران نزدیکت بودند، هم..... دَلدَل نذاشت حرف کلاغ تموم بشه قلوه سنگی از زمین برداشت اما کلاغ پر کشید وخط سیاهی به طرف جنگل شَمدَل از خود باقی گذاشت.....!
بالأخره شب موعود فرا رسید. یک شب مهتابی دل تو دل حیوونای جنگل نبود. هر دقیقه یک سال می گذشت، همه منتظر نیمه شب بودند. خصوصاً دوستان دَلدَل که آنروزها کوهها و دشتها را برای آوردن سیاهی لشکر زیر پا گذاشته بودند. همه خسته و منتظر.بچه ها و زنها را به زور خواباندند. سکوت مرگباری سراسر جنگل را فرا گرفته بود. انگار صخره ها به جای درخت در سکوت با هم سخن می گفتند. گاهی صدای جغدی شوم از روی صخره ای سکوت جنگل را به هم می زد. گاهی هم زوزه ی شغالی گرسنه. چند تکه ابر بزرگ آرام آرام از جلو ماه عبور کردند و جنگل لحظه ای در تاریکی مطلق فرو رفت. در میدان بزرگ جنگل چهار صخره ی بزرگ در چهار گوشه قرار داده بودند. عقاب بر روی بزرگ ترین آنها با بالهای گشوده صحنه را نظاره می کرد. حیوونای دو گروه، در دو طرف پشت صخره ها به ردیف نشسته بودند، که از یاران دَلدَل یکی فریاد زد: ابر غول وارد می شود! غول دَلدَل با شاخ های برزگ و ترسناک و دُمی که روی زمین کشیده می شد وارد میدان شد. حیوون های دلدل براش زوزه کشیدند. پس از آن شیر شمدل با یک نعره ای سکوت جنگل را در هم شکست، طوری که صخره ها ترک برداشتند. کُری ها خوانده شد زمان به کندی می گذشت بسیاری در پشت صخره ها بر اثر خستگی خوابشان برد. ناگهان صدای مهیبی برخاست و همه از خواب پریدند، حتی بچه ها و زنها. بوی خون و گرد و خاک همه جا را طوری فرا گرفته بود که چیزی دیده نمی شد. تنها نعره ی غول به گوش رسید که کم کم به ناله تبدیل می شد. ابر غول با گام هایی که به زمین می کوبید جنگل را ترک می کرد. صدای گامهای او از دور دست ها به گوش می رسید. شب، دیر زمانی بود که دیوار سیاهش را فروریخته بود، همه شاخ های شکسته? غول دلدل را دیدند اما هنوز نمی دانستند که از ریشه شکست یا نه؟ هوا کم کم روشن می شد. در قسمت کوچک جنگل در اطراف صخره ی بزرگ دلدل همه ی حیوانات جمع شده بودند. هلهله بر پا بود آنها با هم می خواندند:
آی شَمدَلی? آی شَمدَلی? ? ? ? ? ? شکـستی شاخ دَلدَلی...
پایان....
شما برید اطلاعاتتون رو تکمیل کنید .شما که هی میگید شهرک 55 هکتاری .آخه مگه این زمینا بی صاحب بوده که این اقا اومده چوب حراج بهش زده .مگه این زمینای زراعی مردم نبوده شما چرا بحث رو منحرف میکنین لطفا از این صحبت بکنین که این زمینا صاحب داشته و حتی در زمان تقسیم تا زانو جو رویده بوده وسبز شده .چرا و به چه حکمی آقا اومده به جای کمک به همشهریانش از قدرتش برای فروش زمینا اسفاده کرده؟
چرا اینقدر که مطمئنی و میگی رای میارید پس دارید رضایی تخریب میکنی؟من برایم سوال است که شماها فکر میکنید رضایی رای نیاورد.خب باید یکی قوی تر از او باشد.یعنی اگر رضایی دو سوال از ائتلاف بپرسد بغیر از مدنی کی میتونه جواب بده؟یکمی فکر هم بکونین.مگه بچه هستید؟رضایی حتما رای میاره
قطعا موضوعات باید روشن بشه . بیشترین هدف من این بود که تذکر بدم موضوع بحث حتی الامکان همین جوابها باشه و مقایسه اونها، که البته باید اعتراف کنیم که بازهم اینطور نشد و بحث ها سمت? و سوی دیگری گرفت.
متاسفانه کار عده ایی شده تهمت و توهین های عجیب به کسانی که برای شهر ما زحمت کشیدن . نمیشود کسانی انتظار داشته باشند که اقدامات خودشون مورد تمجید قراربگیره و درهمون حال شدیدترین توهین ها و تخریب ها رو بر ضد افرادی بکار ببندند که شاید زندگی خودشون رو برای شهر و همشهریانشون گذاشتن.
بنظرم مردم موضوعات رو خیلی خوب میفهمن و لازم نیست که ما با این تخریب هایی که شاید فکرمیکنیم بعضی ها رو هم در خفا منتشر کردیم، ساحت مقدس اخلاق و انسانیت رو پایمال کنیم.
نظرات (۲۰)
در حال حاضر عملکرد چندین و چندساله آقای رضایی وصل شده به اینکه با پول زمین شهرک چکار کرده ؟
واقعا ریشه بسیاری از این اختلافات ، تهمت ها و ابهامات از همین یک سوال نشات می گیره که با پول زمین شهرک چه شد ؟
آقای احمدی شما به عنوان عضو هئیت مدیره? توانایی و برش این رو دارین این سوال رو بصورت مصاحبه با آقای رضایی یکبار برای همیشه حلش بکنین .
فقط لطفا این مصاحبه شب آخر انتخابات منتشر نشه که وقتی برای پاسخگویی باقی نمونه و استفاده انتخاباتی? از اون بشه ( مثل انتخابات دور دوم و سخنرانی و پخش کتابچه از طرف آقای رضایی? در شب آخر)
از دیگر دوستان نیز تقاضا دارم اگر نظرشون مثبته نسبت به پایان دادن به ابهامات در مورد راه خور ، آقای احمدی یا اعضای دیگر هئیت مدیره مصاحبه ای با آقای رضایی داشته باشن.
در سایت رویه بدی به وجود امده بر این اساس که عده ای از دو طرف به هم توهین و افترا میزنند متاسفانه بیشتر در نوجوانان که تازه با مسائل(شورا و ..)? روبرو شدند و خیلی به قضایا واکنش شدید نشان میدهند ...
درمورد سوالات از کاندیدا :
نظر شخصیم این است که 14 سال اتفاق خاصی به جز هر 4 5 سال یکی دو بار رخ نداده .. بنظرم بعید است که 4 سال دیگر با شعار "ائتلاف برای پیشبرد اهداف" اتفاق خاصی بیفتد . مسئله سابقه کاری اعضای شورا اهمیت زیاد دارد با شورای بدون سابقه باز هم شورای ضعیفی خواهیم داشت .
من شخصا طرفدار رضایی هستم و بنظرم قدرتمند ترین شخص برای ورود به شوراست با توجه به سابقه ی چندین ساله در عرصه های مختلف به اندازه ای که در کار های عمرانی کاردان هست در مسائل اداری هم تجربه دارد و ولی اگر هم رای نیاورد اتفاق خاصی نخواهد اقتاد .? ?
در مورد قضیه زمین های شهرک و راه خور آن زمان که آقای مدنی موضع شدیدی داشت به دید شخص کم سابقه برخورد کرد اما حال طی 14 سال با دیدن مسائل مختلف بسیار موضعش ملایمتر شده? .(امیدوارم? این رو به نیت خوانی و? تعیین تکلیف برای مردم ندانید) [/size]
اول اینکه درمورد مصاحبه قطعا تا قبل از انتخابات امکان مصاحبه جدید وجود نداره . ما همین الان هم مصاحبه منتشر نشده ایی از آقای مدنی داریم که مفصلا درباره راه خور و زمینهای شهرک و ... هستش ولی برای دوری از حساسیت ها با ایشان هماهنگ کردیم که فعلا منتشر نشه . برای بقیه عزیزان هم بدین صورت هست که مصاحبه حتی اگه انجام بشه هم فعلا منتشر نخواهد شد.
دوم اینکه بنظرم بهتره حول پاسخ ها نقدهامون رو بگیم . اینکه ما بازهم حرفهای تاپیک های قبل رو تکرار کنیم که فلانی بهتره و فلانی اینکار کرده و ... و هیچ نتیجه ایی هم بدست نیاد، روند کار جدید جناح آنلاین یعنی طرح پرسشها و جواب گرفتن از کاندیداها هم با رنگ باختگی مواجه خواهد شد. چون قرار و هدف به جدید تر شدن فضا و روشن تر شدن و مستقیم تر شدن سخنان بوده . شرایطی که کاندیداها و افراد مستقیما نظراتشون منتشر بشه و دیگه کسی با واسطه و بطور نامعتبر چیزی رو مطرح نکنه.
پس در این راستا بیایم نقد هامون رو بگیم تاخدای ناکرده یه وقت بحث های تکراری تاپیک های قبل به اینجا کشیده نشه .
باتشکر
نکاتی را در خصوص پاسخ شما وجود دارد که خوانندگان می توانند در انها تامل کنند 1-جنابعالی از وجود اختلاف و دو دستگی در شورا و شهرداری حرف زدید اما بنده این مطلب را خاطر نشان می کنم که ایا با بودن شما در شورا البته منوط به این که مردم بار دیگر همچون دور اول دست رد به سینه تان نزنند (آزموده را آزمودن خطاست)و با وجود احتمال قریب به یقین و انکار نشدنی اعتماد دوباره مردم جناح به اقای مدنی در پی حمایت همیشگی شان از ایشان و وجود این مسئله که آب شما دو نفر در یک جوب نمی رود و راهتان از هم سواست و اهدافتان کاملا متفاوت است ایا حضور جنابعالی در بین نامزد ها انکار کننده حرفتان(وجود اختلاف در شورا)نخواهد بود که باز به گفته خودتان با دو دستگی بار دیگر شاهد پس رفت باشیم و پیشرفتی در جهت منافع عمومی شهروندان حاصل نشود که کاندید شده اید الا هدفتان از کاندیداتوری چیز دیگری باشد که وجود دو دستگی به ان اسیب نرساند.
2-جنابعالی به عدم استفاده از افراد با تجربه در کارها اشاره فرمودید که قطعا منظورتان از این افراد کسانی همچون خودتان است و این سوال پیش می اید که برای پیشرفت شهرتان باید بیایند در منزلتان را بزنند یا منتتان را بکشند که قطعا چنین نخواهد شد چون در هیچ کجا چنین عملی مرسوم و معقول نیست اگر دلتان می سوخت به حال شهرمان و تجربه شما کار ساز بود چرا پا پیش نگذاشته و کمک نکردید ماشاالله در این دوره که هم اکثریت در شورا داشتید هم شهردار از خودتان بود پس مشکل چه بود که نگفتید مگر انسان دلسوز فقط باید شورا باشد تا به شهرش کمک کند.
3-ائتلاف که یک امر مرسوم ,معقول,متداول و یکی از نمودها و نشانه های وجود دموکراسی در یک جامعه است را با کمال تعجب و تاسف ,اختلاف خوانده اید از انسان بالغ و دنیا دیده ای مانند شما این حرف بسیار بعید است مگر اینکه جنابعالی دموکراسی و مردم سالاری را قبول نداشته و تابع فردی نگری باشید یعنی خواست و حرف مردم برایتان اهمیت نداشته باشد و خود و افکارتان برایتان مهم باشد.چون مردم جناح که مردمی فهیم و با فرهنگ هستند ونیاز به تعیین تکلیف ندارند خود هوادار و خواهان ائتلاف از جانب کاندیداها می باشند و یکی از گواهان این مطلب نظر سنجی خود سایت جناح انلاین می باشد که مردم در آن با درصدی بیش از 80 خواهان ائتلاف شده اند پس زیباست که در جهتی مخالف با نظر مردم حرکت نکنید چون جنابعالی خواستار حضور در شورایی هستید که همین مردم انان را تعیین می کنند.
به نظر بنده شما از ان حهت ائتلاف را اختلاف می نامید که اولا در ادوار گذشته از نظر شخصی از آن شکست خورده اید در ادواری که به زعم خودتان با انهمه کارهای عمرانی و عام المنفعه که برای جناح انجام دادید از یک جوان 26 ساله و ائتلافشان که به زعم جنابعالی بی تجربه و ناوارد بودند شکست خوردید شکستی که در ذهنتان 1 درصد هم بدان فکر نمی کردید چون زعم و برداشت شما مهم نبود بلکه رای مردم و قدرت درک و تشخیص مردم مهم بود. و ثانیا تا به امروز نتوانسته اید از میان اطرافیان و هم فکرانتان ائتلافی قدرتمند را تشکیل دهید و این در حالی است که در طرف مقابل همیشه افرادی قدرتمند و قوی با هم ائتلاف کرده اند که این امر نیز بیان کننده این مطلب می باشد که جنابعالی و هم فکرانتان بر خلاف طرف مقابل در بین خود قادر به تعاون و شورا در جهت ساختن ائتلافی قوی نمی باشند حال چگونه می توانند در سطح بالاتر در یک شهر که فکر ها مختلف است شورا کنند و اختلافی که به گفته خودتان بازدارنده در شورای گذشته بوده پیش نیاید.
هیئت مدیره هم بهتره از مربوطی سوال کنند نظرش درباره شهردار دستپاک چیه ؟
اگه مخالفشه که چرا تا حالا حمایت کرده و ما بهش رای نمیدیم .
اگه موافقشه بگه مزیتهاش تا اگه مثل همیشه برای جیب مربوطی بده باز هم بهش رای ندیم .
رضایی مردم دیگه اون بزی که خودت میگی نیستن بلکه الان روی دوپا هستند قبلا هم بودن ولی زمین هم داشتی حالا چی راستی خبری ( . . . ) دیگه شاید چندروزی حمایتت کردیم تا قبل انتخابات !!!!!!!!!!!!!!
روشن شدن موضوع بهتره یا اینکه یک شخص شب و روز مورد شدیدترین فحش ها و تهمت ها قرار بگیره ؟
محسوس اولا کی این دوره با دوره های قبل مقایسه کرد؟؟ دوما اون زمان کجاش وضع اقتصادی بهتر بود؟شما این چندماه که زیادزیادش یه سال میشه در نظر نگیر.خودت بهتر میدونی از لحاظ کار عمرانی این دوره کل کشور جهش های بزرگ داشته به جز منطقه خودمون.دلیلش سرازیر شدن پول نفت بود که تو مدت کمی از 30 به بالای 130 رسید.سوما بیشتر پروژه ها که رضایی اجرا کرد بودجه دولتی تزریق شده کمبودش با منابع شورا و کمک خود رضایی بوده.چهارما مگه زمینایی که میگین نثار شده مگه نثار چی شده؟
اول اینکه کدوم طرح تو جناح بوده که ایشون معاش گرفته؟؟ دوم خوبه موقع زمین فروختن رضایی همه کاره به حساب میارین و انگار شورا هیچ!! موقع اجرا کردن هیچ کارست و فقط پیمانکاره!!
سادست . برین با نرخ اونروز روستاهای دیگه حساب کنین.پول دولت و پول زمینای 55 هکتاری هم معلومه.اگه زیاد اومد میشه سود و اگه کم اومد میشه خودیاری
اینم از اون حرفای شماست محسوس.یه جای دیگه گفتین طومار که تحقیق کردم به هیچ وجه اینچنین چیزی نبوده.بعدشم مگه کیه که اومدن آب شیرین تو اون وضع کم آبی مخالف باشه. بله رضایی طرح داشت اما نه اینکه با طرح های دیگه مخالف باشه.اول اینکه میخواست آب جناح زیر نظر روستایی بمونه تا لوله کشی جناح رایگان بشه و هزینه انشعاب و? . . . کمتر پای مردم در بیاد.دوم میخواست آب از راه خور برای جناح بیاره که تو متن طومار راه خور سال 80 هم این اومده.
اگه دادوحواری در کار باشه از بی کفایتی شوراست.شک نکن اگه زمین شهرک فروخته نشده بود تا الان که هیچ تا صد سال دیگه هم دست نمیخورد و این جوون باید همچنان داد وحوار میکرد(البته به قول شما)
یادتونم نره پای قراراد فروش شهرک امضای کسای دیگه هم هستا!!!
اونش دیگه به من و شما ربط نداره که چه مقدار فروخته.اون چیزی که ربط داره اینه که هراندازه که فروخته باشه قرارداد راه خور تا سقف یک میلیارد و نیم بوده.حالا اگه تا این سقف کار نکرده حرف شما درست.ولی کاری که رضایی برای راه خور کرد خیلی بیشتر از این حرفا بود.
اونچیزی که مهمه اینه رضایی به شورا گفته بوده من راه تا جایی می سازم که هیچ عقل سلیمی ولش نکنه ومطمئن باشین هیشکی ولش نمیکنه.ولی با این فرض که شورا واقعا راه بخواد و تلاش کنه.لازمه خواستن هرچیزی اینه که براش تلاش کنی.نه اینکه شرکت گاز بزنن راه خور داغون کنن و کسی صداشم درنیاد.
شما که حرف دمکراسی میزنید تو این مدت چقدر جامعه بسته تر و محدودتر شده
ابی2 هم به مشت صفت خود ساخته دارن واسه خودشون ، واقعا من موندم چی بگم یه صفت میذاره رو مردم بعد میگه اینو رضایی گفته
قضیه منت شد ما میگیم اگه سال 75 این خیابون کشی ها نشده بود الان احتمال شهر شدن جناح کمتر بود یا چیزای دیگه ... در مقابل این همه از قضیه آ[size=12]ب میستان[/size] تعریف کردن چه فرقی داره از دید شما جز فرق بین افراد ، پس این هم [size=12]یک منته [/size]در اینگونه طرز فکر (که بنظر من? همشون نوعی خدمت بودن).
اینکه شهردار به باند رضایی می چسبونن داستانی هست در پی رفع بی تدبیری شورا در انتخاب شهردار بوده و به گردن انداختن این موضوع به شورای فعلی که بنده هم با عوض شدنش تو این چند م .. اصلا گیرم فرض کنید رضایی شهردار پیشنهاد کنه آدم قحط بود معلم ریاضی رو شهردار کنن والا? قضیه از شالوده کجه مربوطی فقط از? جناح ما بود تازه سازش کامل به شورای که اکثریت با مدنی بود داشت .
وبقیه حوصله نداشتم نظر بدم ..? ما هم الان شدیم نظرپران تو شرایط که چندان تمایلی به اینکار ندارم.
البته بعضی ها اونقد هوای شدن که فکر میکنن رضایی در علی البدل هم قرار نمیگیره . من اعتقا دارم رضایی از دفعات پیش رای بالاتری داره اما به[size=12] علت احتمال عدم مشارکت کافی[/size] تردیدی وجود دارد .?
ما باید از شما بپرسیم چرا اسم خودیاری میذاری غارت!!!شمایی که اینقدر نمیدونی ده درصد زمین های شهرک جزو اموال شوراست و برای این چنین کارایی باید ازش استفاده کرد چرا میای اظهار نظر میکنی؟
اینقدر حرفای تکراری میزنی محسوس که انگار داریم با یه ربات حرف می زنیم.شما که اینقدر دلت سوخته چرا نمیری مدارک نگاه کنی؟؟یا چرا نمیری نرخ اون روز رو بگیری و با کیلومترهای خیابون کشی،جدول گزاری زیرسازی و .. .مقایسه کنی.خیلی سادست که
درسته که طرح بهسازی بوده اما قابل توجه جنابعالی مدت 18 ماه نزدیک بیست کیلومتر خیابون کشیده شده که شاید تو کل روستاهای جنوب یا حتی کشور بیسابقه بوده.
بازم حرفای بی پایه و اساس قبلی.بازم قابل توجه شما ده درصد زمین های شهرک 55 هکتاری قانونا برای همچین مواردی گذاشته شده.کمااینکه ده درصد زمین شهرک 16 هکتاری هم برای اینجور کارایی در اختیار شهرداری قرار داره.لطفا اول برین اطلاعاتتون تکمیل کنین بعد بیاین علیه این و اون جبهه بگیرین که با این کارا بار گناهاتو سنگین تر میکینی
در افسانه ها آمده است که در روزگاری هم نزدیک هم دور در جنگلی بی درخت و کور که از سینه ی آن می گذشت یک رودخانه ی شور جانوران زیادی زندگی می کردند. جنگل بزرگ بود و حیوونا گوناگون. گفتیم جنگلِ بی درخت . علتش هم این بود که جنگل جنگلبان داشت. اما از شانس بد جنگلی ها جنگلبان جدید غولی بود کوهی که به تپه و صخره علاقه ی بیشتری داشت تا درخت و گیاه! این بود که درخت ها یکی پس از دیگری خشکیدند و مردند. جنگل تقریباً بیابون شده بود . و حیوون ها برای درست کردن لونه هاشون سنگ های بزرگ و کوچک از کوه ها می آوردند و در زیر یا روی سنگ ها تخم می گذاشتند و بچه می زاییدند و جنگل ، به جنگلِ سنگ معروف? شده بود. در این جنگل از اون قدیم قدیما مثل جاهای دیگه اختلاف و دو دستگی هایی بین حیوونای جنگل وجود داشت که باعث کدورت حیوون ها از همدیگه شده بود. اونا هرچند باهم بودند ولی عده ی کمی دلاشون باهم نبود و پشت سر همدیگه غیبت می کردند و بد و بیراه می گفتند. بعضی به شاخ تیزشون می نازیدند ، بعضی به قدرتشون بعضی هم به تدبیرشون! در قسمت کوچک جنگل غول دلدل رئیس بود که با چندتا غول دیگه و تعدادی از جانوران زندگی می کرد. رئیس قسمت بزرگ جنگل هم شیرشَمدَل بود که با گروهی دیگه از جانوران زندگی می کرد. غول دلدل شاخ های تیز و بزرگی داشت و گفته می شد که صد و پنجاه سال پیش ازآن از جنگل های دور به اینجا آمده بود. او فکر های عجیب و غریبی به سرش می زد. قسمت دلدل نشین? جنگل را دلدل آباد می گفتند. اونا از شاخ دلدل خیلی می ترسیدند. غول بعدی کَمپَل بود که کوچک وجوان بود و همه دوستش داشتند. او شاخ نداشت ولی خیلی با دل و جرأت بود و حرف های شجاعانه ای می زد. غول های دیگه هم کَلکَل ، خَمپَل و چَنگَل بودند. اونا هرکدوم شاخ کوچکی داشتند که گویا از آن بلندتر نمیشد. چنگل کمتر پیدایش می شد. و بیشتر سراغی اورا از جنگلای شمال هندوستان می دادند چون همیشه دنبال ریشه های نایاب نوعی گیاه بود. هیکل چنگل از همه لاغرتر بود. حیوون های دیگه هم گوریل، میمون، گراز، کفتار، گاو کوهی، گرگ ، گربه ، گوزن، خرگوش، مار، و گله ای گوسفند بودند که غول دلدل گوسفند ها را زیاد? دوست میداشت. حیوونای طرف شیرشمدل هم ببر پلنگ ، یوزی، سگ، خر اسب، زرافه، آهو، شغال، کرگدن و . . . و البته عقاب بزرگه هم بود. که همیشه روی تپه می نشست ، بال های بزرگش را باز می کرد و همه جا را زیر نظر داشت. شیرشمدل هم عقاب را خیلی دوست می داشت.
غول دلدل عادت داشت گاه وقتی یکبار از گروهش پذیرایی می کرد و به اصطلاح براشون جلسه می گرفت و قصه های خیالی تعریف می کرد. و همه لذت می بردند. در این میان کلاغ خبرچینی هم بود که به قول معروف بابت مژدگانی خبراش همیشه دهانش باز بود!
یک روز دلدل به کلاغ گفت برو حیوونا را جمع کن. همه در سایه ی صخره ی بزرگ غول دلدل که خانه اش بود جمع شدند. دلدل بر روی تخته سنگی ایستاد سینه اش را سپر کرد چندبار شانه ی راستش را بالا انداخت و غرغری از سر غرور سرداد و گفت: ((من و شما)) باید از برنامه های همدیگه باخبر باشیم.من برای این جنگل نقشه هایی دارم اگر همه ی شماها و اون وریها همکاری کنین می تونیم بهترین جنگل دنیا را بسازیم . همه گفتند چه برنامه ای رئیس بزرگ؟ دلدل گفت برنامه های کلان!. شما میدانید در پشت این کوه ها چه جنگل ها و غذاها و معادنی وجود دارد؟ همه گفتند نه! دلدل گفت من میخوام شما به آن جنگل ها راه پیدا کنید. همه گفتند نه!!! خیلی مشکله! کوه سیاه را چکارش میکنی ؟دلدل گفت همینه که من همه چی می دونم و شما ها هیچی نمیدونین! شماها بهتره مثل گوسفندها یونجه ی سبز بخورید!. غول کلکل گفت آمو دلدل حالا چه جوری راه پیدا می کنی؟ دلدل شاخ پازنی پیدا کرد و چند خط نامفهوم روی خاک کشید. و گفت دو راه داریم. یا از اینجا تونل زیرزمینی بزنیم که حیوونهای حفار کم داریم و مشکله یا هم باید پله بزنیم که آسون تره! غول کمپل که اسم پله را نشنیده بود گفت عمو دلدل می خوای تله بزنی؟ اینکه گیر میفتی! دلدل گفت بچه گوسفند! پله - یعنی راه هوایی از روی کوه ها. همه گفتند آفرین برهوش دلدل خان . غول کلکل گفت آمو دلدل حالا چه جوری پله می زنی؟ دلدل گفت شما سنگ و صخره هاتون را به من میدین من با آنها پله می سازم. به همین راحتی!! بعد دوباره چندخط نامفهوم روی خاک کشید. غول خمپل می فهمید که این خط و حساب ها الکیه و داره حیوونا رو رنگ می کنه ولی از ترس چیزی نگفت! دلدل پس از کمی فکر گفت تا اون طرف کوه هزار و پانصد قدم من میشه. اگر هر دو تخته سنگ شما یک قدم من پله بسازه سه هزار تخته سنگ نیاز داریم . حیوونا تعجب کردند. دلدل گفت البته شما نصف آن را هم بدین بقیه اش چشمم کور خودم تهیه می کنم.!!
کلاغ عطسه ای کرد و گفت : خوب اگه همه، صخره هاشونو دادن واسه پله، برن سر قبر پدراشون بخوابن؟
دَلدَل گفت: خفه!... تو نگران نباش!.. کلاغ لعنتی!... مگه تو مخالف آبادی جنگلی؟!!!...
? کلاغ جواب داد: حاشا.... ولی....آخه...
دَلدَل گفت: کوفت! کسی توکار من دخالت نکنه!. همه تون خوب می دونید که اینقدر برای این جنگل کار کرده ام که به خودم حق میدم حتی همه ی صخره هاتون رو بفروشم یا ببخشم!!!. حالا برین خدا رو شکر کنین که میخوام با اونا پله بسازم! از اون گذشته کوه که پر از صخره است اما آماده نیست!... من برای صد نسل آینده تون پیش بینی لونه کرده ام. خودم براتون از کوه می آرم و لونه می سازم.
همه گفتند: آفرین بر دَلدَل زرنگ و ازخود گذشته! اما کلاغ، دَرِ گوشی به دلدل گفت: اگه با این صخره ها پله ساخته نشد چه کار می کنی؟
دَلدَل: کار غول ها مثل کار دیوها است. فن مدیریت غول اینه که قول میده ولی عمل نمی کنه!! خرفهم شد؟!!!
? کلاغ گفت : آهان........!
غول کَلکَل که به پشت خوابیده بود و از سخنان رئیس لذت می برد گفت: آمو دَلدَلی...... برو برنامه ی بعدی که خیلی باحالی. دَلدَل گفت: برنامه ی بعدی شیرین کردن آب شورِ این رودخونه است که از وسط جنگل می گذره!... همه از تعجب خشکشان زد و باهم گفتند: آب شور رودخونه شیرین بشه؟!!!.... این غیرممکنه!!!. دَلدَل گفت: هنوز نمی دونین که من چه قدرغیرممکن ها را ممکن کرده ام؟ من می خوام شماها آب شیرین داشته باشین تا مجبور نشین با ناخوناتون همه جا رو سوراخ کنین. در ثانی ((من و شما)) می خواهیم شیرشمدل و بقیه بیان اینجا التماس کنن تا جرعه ای آب به اونا بدیم. همه براش زوزه کشیدند.
گوزن گفت: چطور آب رو شیرین می کنین؟
دلدل در جواب گفت: سوال خوبی کردی. اول همه تون باید کمک بدین دورتا دور این دشت را درخت بکاریم. بعد چاه بزنیم و? نی شکر بکاریم تا نی ها رشد کنند و بلند شوند. بعدش هم نی ها را قطع می کنیم ، می بریم اونجا که رودخونه از گلوگاه کوه درمی آد. همونجا نی ها را رو هم جمع می کنیم و سنگ های بزرگی روش می زاریم تا وقتی آب از لای نی های شکر رد می شه، شیرین بشه. اونوقته که ما درخت می کاریم، آب شیرین می خوریم و میوه های خوشمزه ووو.... صدای زوزه تا آن طرف جنگل رفت. همه گفتند: توعقل کلی دَلدَل. بشکن دندون شمدل!.
آخه از بس رئیس دَلدَل تو جلسه هاش از شیرشمدل بد می گفت، همه ی اون ها می خواستن سربه تن شیرشمدل نباشد. آن جلسه با شور و نشاط تمام شد.
یک روز کلاغ آرام و بی صدا روی شاخ دَلدَل نشست و گفت: ارباب حرف خصوصی دارم باهات .
دَلدَل: چه مرگته!
کلاغ: شمدل و عقاب را ملاقات کردم.
دَلدَل از ترس تکانی خورد طوری که کلاغ تعادلش به هم خورد و روی زمین نشست .
دَلدَل: باهاش حرف هم زدی؟!.
کلاغ: بله اونا از نقشه هات باخبر شدن!.
دَلدَل: اتفاقاً من هم می خواستم باخبر شوند و گرنه توجلسه علنی نمی گفتم. حالا نظر شون چی بود؟
کلاغ:? عقاب که حسابی تو رو مسخره کرد و گفت: دَلی جون آب شیرین سیری چند؟ و قهقهه سرداد. یا می گفت: دَلدَل تون از پله ها نیفته ها! پاش میشکنه هه هه هه...... بعد من باید درستش کنم! شَمدَل هم گفت نه آب شیرین می شه نه پله ساخته می شه! چون: اولاً؛ اربابت سواد نداره که از یک تا هزار و پانصد را بِشمُره! بعدش هم؛ بگو بیشتر از آنکه فکرش کنی تخته سنگ می خوای! دیگه هم مگه همه ی تخته سنگ ها قدهم اند که اینجوری حساب می کنی؟ دَلدَل که می فهمید حساب و کتاباش سرکاریه به روی خودش نیاورد و گفت: همه ی اینا همیشه مخالف جنگل سازی بوده اند. هفت پشتشون هم همینطور! اونا به اندازه ی گوسفندا هم عقل ندارند. اصلاً حیف من نیست که نقشه های به این خوبی می خوام تو این جنگل خراب شده پیاده کنم؟
کلاغ: البته عقاب بعدش گفت شوخی کردم برو به دَلدَل بگو پله بسازه و آب شیرین کنه اگه کمک مالی خواست هم رومن حساب کنه .
دَلدَل: عقاب غلط می کنه! خودش همیشه به من نیاز داره! نه من!! حالا شَمدَل چه طرحی برای جنگل داره؟
کلاغ : هیچ!!
دَلدَل: دیدی گفتم الکی شمدل و عقاب را بزرگشون کرده اند؟!
روزها و هفته ها گذشت. یک روز که باز دَلدَل داشت برای حیووناش از نقشه و طرحش می گفت کلاغ قارقار کنان از راه رسید. روی صخره نشست و گفت: قارقار! خبردار!
دَلدَل گفت: زهر مار کلاغ زشت دربه در/ بگو چه داری زیر سر/ بگو بگو از اون عقاب/ از شیرِ شَمدَل چه خبر؟ دیگه چی مرگته؟
کلاغ: خبرای خیلی مهمی دارم. ولی مژدگانی می خوام.
دَلدَل: امان از دست شماها که برای عرعر کردن هم رشوه می خواین و یک مشت کنار ریخت جلو کلاغ . گوسفندا حمله کردند . گراز مانع آنها شد.
کلاغ: بذار بخورند. ارزش این خبر از یه مشت کنار خیلی بیشتره!
دَلدَل: پس چی می خوای جونمرگ شده ی پست!.
کلاغ: اون تخته سنگ اونوری برای بچه ها می خوام. می خوام اونجا تخم بذارم. لونه کنم و صفا کنم. آخه تو با اون جنگلبانت درختی تو جنگل باقی نذاشتین که. دَلدَل که می دونست کلاغ همیشه خبر مهمی داره گفت: خوب اون هم کوفتت باشه. حالا بگو خبر مرگت!
کلاغ گفت: شنیدم می خوان دوباره برای جنگل رئیس انتخاب کنند. همه ساکت شدند. کلاغ ادامه داد: خودتان را آماده کنید که این دفعه بادهای گرمی می وزه که نشانه ی خوبی نیست. من بادها را می شناسم. کفتار و گراز و گرگ هر کدام سنگی به طرف کلاغ پرتاب کردند کلاغ پرید و بالاتر نشست و گفت خلاصه از ما گفتن بود. دَلدَل رو به دوستاش کرد و گفت کدومتون پا به میدون می ذارین همه گفتند دانای کل خودت هستی وقتی تو هستی ما هیچ حیوون دیگه ای قبول نداریم. تو سلطانی تو رئیسی ، اربابی، تو برو جلو ما پشت سرت هستیم.
کلکل:عامو دَلدَل و بس . بقیه ولن آمو. همه حرف آمو کَلکَل را تأیید کردند.دَلدَل زیر چشمی به بازوهاش نگاهی کرد و رقص بازویی آمد. همه زوزه کشیدند و گفتند همینه همینه حمایت حمایت! اون جلسه هم گذشت.
به این ترتیب دَلدَل تصمیم گرفت پا به میدون بذاره . چند روز بعد دوروبر صخره ی دَلدَل دوباره تجمع شد و دَلدَل مثل گذشته به اونا غذا می داد و اونا براش زوزه می کشیدند. زوزه ها یا از ترس شاخ غول بود یا به طمع غذا. هر دفعه هم ارباب دَلدَل گوسفندا را به رخ حیوونا می کشید. آخه گوسفندا تو کارش فضولی نمی کردند. بیچاره ها نه زوری داشتند نه پای گریزی. مهمتر از همه به قول دَلدَل: ((نه چیزی حالیشون بود!.))
این بود که می خواست همه مثل اونا باشن. مثلاً وقتی به گرگ تَشَر می زد،? می گفت: ((گوسفند نفهم !)) یک بار گرگ عصبانی شده و گفت: من روزی صدتا گوسفند می دَرَم چه طور گوسفندم؟!که دَلدَل او را گرفت و یک گوشمالی همراه با چند تا فحش نثارش کرد. بقیه ترسیدند و عده ای گفتند: ما همه گوسفندای تو هستیم. تو هر چی بگی درسته ما که نمی ریم به? حرف عقاب و شمدل گوش بدیم. تو بگو گوسفند یک پا داره! یا کلاغ سفیده! همان درسته!!!.
علت تشکیل جلسه فرار چند تا از حیوونای دَلدَل به اونطرف جنگل بود برای همین هم دَلدَل آن روز عصبانی بود و می خواست یه جورایی مثل همیشه قضیه را ماست مالی کنه. این شد که گفت: گوش بدین خوب حواستون جمع باشه. حتماً بعضی ها تون شنیدید که شیرشمدل و پلنگ و ببر و عقاب هر روز یکی از یاران ما را می خورند. بارها گفته ام اونا خطرناکند. با اونها حرف نزنید و رفت و آمد نکنین که شماها را یا می خورَند یا می خَرَند!!! اونا مثل گرگ و کفتار خودمون نیستند که به قانون جنگل پابند باشند که می گوید کسی حق خوردن حیوان این جنگل را ندارد و از جنگل های کناری باید خودش را سیر کند. اونا خیانت کارند!.... به قانون جنگل و حقوق شما خیانت کرده اند برای همین روزی پوزه ی شیرشَمدل را به خاک خواهم مالید. کلکل از عصبانیت هِی غُرغُرکنان گردنش را خم و راست می کرد. البته بیشتر حیوونا می دونستند که حیوونای فراری زنده اند چون اونا را از دور می دیدند. دَلدَل هم می دانست اما منافع او این طور می خواست که دروغ بگه. کلاغ که بالای صخره نشسته و از آنجا همه جا را می دید بالی به هم زد و قارقاری کرد. همه به کلاغ نگاه کردند. کلاغ گفت: نه ارباب اینطور نیست. کسی اونا را نخورده همه زنده اند به خود من گفته اند ما از فُحش و کلاهبرداری و دروغگویی ارباب دَلدَل بیزار و روگردانیم ما برنمی گردیم. دَلدَل گفت به جهنم اصلاً من خودم آنها را رویگردان کرده ام! مرا چه به گوسفندانی هیچی نفهم! من به دوستان فرهیخته و مشاورهایی مثل اینا نیاز دارم و اشاره کرد به گوریل و کفتار و گرگ و گراز و مار و خرگوش....!!!!!
کلاغ گفت: راستش من برات احساس خطر می کنم. اگه در اخلاق و رفتارت تجدید نظر نکنی و همچنان خودخواه باشی دیر یا زود این دوستان فرهیخته ات!! هم برات باقی نمی مونند.
گوریل: پیشنهادت چیه؟ کلاغ فضول .
کلاغ:من میگم این دفعه شاخ و شونه کشی را بیخیالش باشی بهتره چون که داره باد گرم میاد. شماها اون پایین این باد را احساس نمی کنین ما پرندگان خطر این بادها را خوب تشخیص میدیم. حالا چون ارباب از دوستای قدیمی منه من از روی وظیفه گفتم و پرکشید و رفت.
هرچه به مراسم شاخ و شونه کشی نزدیک تر می شدند فاصله ی جلسه ها هم کمتر می شد. یک شب دوباره کلاغ به حیوونا خبرداد جمع شوند. دَلدَل گفت همه تون می دونید من چه قدر برای شما و این جنگل زحمت کشیده ام ولی هنوز همه ی حیوونا منو مال این جنگل نمی دونند.!!
چقدر سنگ از کوه آوردم و برایتان لانه درست کردم؟. چقدر با این بازوها و دست های قدرتمندم زمین را سوراخ کردم و آب تهیه کردم تا کوفت کنید؟. پس به من حق بدهید که بگویم? همه ی جنگل مال منه، ارث پدری منه!!!. باز هم جنگل پر گوسفند صفت هایی است که مخالف من و کارهای منند!. اونا مخالف من نیستند، مخالف آبادانی جنگلند!!!. خودشون تو بهترین صخره ها می خوابن! می خوان شما هیچی نداشته باشین!.
غول کمپل از پشت صخره ای سرک کشید و گفت: عمو دَلدَل صخره خودت که از همه بزرگتره!!
گراز جواب داد: خفه، این که خودش رئیسه! کمپل باز فضولی کرد و گفت: عمو دَلدَل اگه شیر شمدل بشنفه که گفتی جنگل مال توهه، نمی یاد? دوباره شاخات رو بشکنه؟! نمی ترسی؟!
کلاغ: عجب دوروزمونه ای !حالا دیگه بچه ها هم همه چیز رو میدونند. دلدل که خون تو چشاش جمع شده بود، دوباره گردنش را کج کرد، دوشش را بالا انداخت و غرغر کنان تف زرد کثیفی رو زمین انداخت، معلوم نبود چه میجوید، هر چه بود چسبناک بود چون یک سر آب دهانش رو زمین و سر دیگه هنوز تو دهانش بود! خمپل که دید اوضاع خیطه و الان خون به پا می شه کمپل را پشت خودش قایم کرد و گفت: رئیس جان به من ببخش. این بچه گوسفند نادونه. دَلدَل که به خمپل خیلی احترام می ذاشت، کمپل را بخشید. کلاغه گفت: بیایید با هم رو راست باشیم. حالا که همه می دونند ناراحتی نداره. آخر این سوال همیشه برای من هم بوده که چرا چند دفه شمدل شاخات را شکسته باز در اومده؟! چون من سال ها قبل غولی را دیدم که شمدل شاخاش را شکست. ولی سال قبل که به دیدن جنگل آمده بود هنوز شاخ نداشت!.
کلکل گفت: امو دلدل فرقه، بنازم شاخ امو.گوزن گفت تو افسانه ها اومده وقتی می خوان غولی را زجر کش کنند ، شاخاش رو از ریشه نمی شکونند، تا هی بزرگ بشه، هی بشکونن، چون شکستن شاخ خیلی درد داره. من چند سال پیش تکه ای از شاخام لای سنگی گیر کردو شکست هنوز درد دارم! دَلدَل گفت: دروغه، مچت رو گرفتم گوزن نفهم، یک دفعه گراز فریاد زد: خرطومم خرطومم شکستی! چون هوا تاریک شده بود دَلدَل به جای مُچ گوزن خرطوم گراز را گرفته بود!
گوزن گفت: چرا دروغه؟
دلدل: شاخ تو لای سنگ چه کار می کرد؟ دروغگو!.
گوزن: برگ و گیاهی که تو جنگل باقی نمونده من علف های لای سنگ ها رو می خورم. چنگل که تا اون موقع خاموش بود دست کرد تو کیسش و ریشه ای در آورد و گفت: علتش اینه عاموها. بعدش با یک چشم غره ی دلدل اونو قایم کرد!.
دَلدَل که همچنان گیچ و پکر شده بود تفاله ها و تف را با پشت دست از لب و لوچه اش پاک کرد و گفت: شمدل غلط زیادی می کنه! این بار همه تون رو تو میدون جمع می کنم و جزای اون خیانت کار رو می دم.چون دیر وقت شده بود، ختم جلسه اعلام شد.
سه روز بعد دوباره جلسه تشکیل شد. دل تو دل حیونای دلدل آباد نبود.چند سال بود که غول بزرگشان در حال کشیدن نقشه بود،حتی مدتی هم که غیب شده بود شایعه بود که رفته پیش غول های هند برای دوره دیدن نقشه!. او می خواست هر طور شده جنگل را صاحب بشه، چون حق خودش می دانست. تجربه ی شکسته شدن شاخاش در دفعات قبلی هم به او کمک زیادی می کرد ولی چه می شه کرد که هر چه بود شیر سلطان جنگل بود. ولی غول دَلدَل نمی خواست اینو قبول کنه و می گفت: اون مال تو قصه هاست! مال زمونهای خیلی قدیمه که فقط گوسفند و شیر توی جنگل ها بودند!
این دفعه گفت شما حیوونای گوسفند صفت این را می دونید که قدرت من از همه ی مخلوقات بیشتره؟ همه گفتن بَعله. دَلدَل این را گفت و صخره بسیار بزرگی را روی سر برد و آروم بر زمین گذاشت . همه مات و مبهوت شدند.
دلدل: حالا کلاغ خبر چین بگو ببینم از اونطرف کیا میان تا خوردشون کنم. کلاغ درجواب گفت: شیر شمدل که همیشه هست و خودت می دونی یاراش هم پلنگ و ببر و یوزی و اینا اند دیگه!.
عده ای گفتند: وای وای دَلدَل گفت ورم شکم! گوسفندای لقمه به حروم ترسو! نون من می خورید واق واقتون برای شمدله! من همه رو حریفم، خصوصاً از اون عقاب روی تپه بیزارم هر چی هست زیر سر اونه. فکر می کنه دنیا زیر بال و پرشه یا به چنگال و منقارش می نازه!
کمپل که عشق زور آوری و قدرت بود، گفت مگه چیزی می مونه که زیر بال عقاب نباشه؟ دَلدَل گفت آره اون که تو نداری و اونا هم ندارن ، اشاره کرد به گوسفندا! گوسفندا گفتند بع.... بع . کمپلی گفت: اگه اینا که میگی تو داری و اونا ندارن پس چرا همیشه شاخات رو می شکونن؟ زورشون بیشتره یا تدبیرشون؟ دَلدَل گفت: مغز فندقی تو کجا و این حرفا کجا؟. زود باش بگو کی یادت داده و گرنه خفه ات می کنم. دَلدَل روبه کلاغ کرد و گفت تویادش دادی ؟کار توست؟ حالا کارت به جایی رسیده که به رئیس جنگلت بی احترامی می کنی؟کلاغ گفت: بچه های این دور و زمونه یاد دادن نمی خوان. خودشون کنجکاوند و فهمیده. کلاغ که اهل سیاست بود حرف را تغییر داد و گفت: راستی ارباب چرا مراسم شاخ و شونه کشی رو نصف شب گذاشتین؟ دَلدَل گفت این پیشنهاد من بوده چون روزا بچه ها و زنها بیدارند من نمی خوام صحنه های وحشتناک را ببینند. کمپل گفت: چه صحنه هایی؟ دَلدَل گفت صحنه های دلخراش پاره شده شکم? شمدل و شکستن دنده های پلنگ و کندن پرهای عقاب. ....
همه از عُرضه ی سردار سازندگی جنگل به وجد آمده بودند و می گفتند چطوری می خوای اونا را ناک اوت کنی؟ دَلدَل که جوگیر شده بود غرغری کرد و پنجه های بزرگش را نشان داد و گفت: با دست راست سینه ی شیر شمدل و با دست چپ پلنگ و ببر و یوزی را می گیرم. چند بار محکم آنها رو به زمین می کوبم تا صدای خرد شدن استخوانشان تا همیشه در گوش ها باشد. پس از آنکه شکم آنها را دریدم به طرف عقاب بالای تپه پرتشان می کنم، عقاب که پایین افتاد با دندانم یکی یکی پرهایش را می کنم و بالش را می شکنم، تا مثل مرغ قدقد کند. همه زوزه و نعره کشیدند، خمپل که کنار چنگل ایستاده بود، سُقلُمه ی سختی به پهلوی او زد و گفت باز اومدی ریشه ی زیادی به او دادی تا توهم بزنه؟ احمق! چنگل گفت نه بخدا. حالا خودش تهیه می کنه. مگه آسون پیدا میشه که بدم این و اون کوفت کنن؟ کلکل هم شنید و گفت عامو خودمون که می شناسیمش مثل همیشه خالی می بنده، فکر نکنم این اهل ریشه باشه!! خرگوش که در گوشه ای پنهان شده بود قضیه ی ریشه را شنید و آب تو دهنش جمع شد. به چنگل گفت دارم از گشنگی می میرم، به اربابا فقط ریشه میدی، من هم می خوام.چنگل گفت برو گم شو جاسوس بدبخت. خرگوش گفت اگه ندادی به گوش کلاغ می رسونم. چنگل خرگوش رو از زمین بلند کرده هویجی تو کیسه اش گذاشت و گفت اون ریشه تو این جنگلا نیست که تو بخوای کوفت کنی در ثانی سن تو کمه، قدت هم کوتاست، به درد تو نمی خوره اگه بخوری در جا می میری!! خرگوش گفت چرا به خمپل نمیدی.خمپل گفت هیس الاغ. من اگه بمیرم از اینا نمی خورم. خرگوش که کنجکاو شده بود پرسید! چرا؟گفتند: به تو مربوط نیست. برو هویجت بخور، اگر نه گوش هات رو گره می زنیم! چنگل گفت شتر دیدی ندیدی.خر فهم شدی؟ خرگوش چیزی نگفت!
آن جلسه هم گذشت روز آمد و شب رفت تا یک هفته قبل از مراسم.کلاغ دوباره رفت پیش دَلدَل و گفت من خیلی نگرانم. اگه نتونی از طرح هات دفاع کنی این دفعه هم... - کلاغ نگاهی به شاخ های بزرگ و تیز غول انداخت ولی چیزی نگفت-.
دَلدَل گفت: می بینم حرف اونا روی تو هم اثر گذاشته . به همه شماها مشکوکم!..
کلاغ گفت: ببین!... هر روز عده ای از ما به آن طرفی ها می پیوندیم. برگشتی هم نیست!. گوسفندای ما که رفتند اون طرف براشون کارت آهویی صادر شده!. خیلی هم به اونا احترام می ذارند. دَلدَل گفت: گوسفند گوسفنده، تو خودت هم گوسفندی! کلاغ گفت: راستی غول کمپل و بز کوهی و گوزن و گربه و چند تایی دیگه که از یاران نزدیکت بودند، هم..... دَلدَل نذاشت حرف کلاغ تموم بشه قلوه سنگی از زمین برداشت اما کلاغ پر کشید وخط سیاهی به طرف جنگل شَمدَل از خود باقی گذاشت.....!
بالأخره شب موعود فرا رسید. یک شب مهتابی دل تو دل حیوونای جنگل نبود. هر دقیقه یک سال می گذشت، همه منتظر نیمه شب بودند. خصوصاً دوستان دَلدَل که آنروزها کوهها و دشتها را برای آوردن سیاهی لشکر زیر پا گذاشته بودند. همه خسته و منتظر.بچه ها و زنها را به زور خواباندند. سکوت مرگباری سراسر جنگل را فرا گرفته بود. انگار صخره ها به جای درخت در سکوت با هم سخن می گفتند. گاهی صدای جغدی شوم از روی صخره ای سکوت جنگل را به هم می زد. گاهی هم زوزه ی شغالی گرسنه. چند تکه ابر بزرگ آرام آرام از جلو ماه عبور کردند و جنگل لحظه ای در تاریکی مطلق فرو رفت. در میدان بزرگ جنگل چهار صخره ی بزرگ در چهار گوشه قرار داده بودند. عقاب بر روی بزرگ ترین آنها با بالهای گشوده صحنه را نظاره می کرد. حیوونای دو گروه، در دو طرف پشت صخره ها به ردیف نشسته بودند، که از یاران دَلدَل یکی فریاد زد: ابر غول وارد می شود! غول دَلدَل با شاخ های برزگ و ترسناک و دُمی که روی زمین کشیده می شد وارد میدان شد. حیوون های دلدل براش زوزه کشیدند. پس از آن شیر شمدل با یک نعره ای سکوت جنگل را در هم شکست، طوری که صخره ها ترک برداشتند. کُری ها خوانده شد زمان به کندی می گذشت بسیاری در پشت صخره ها بر اثر خستگی خوابشان برد. ناگهان صدای مهیبی برخاست و همه از خواب پریدند، حتی بچه ها و زنها. بوی خون و گرد و خاک همه جا را طوری فرا گرفته بود که چیزی دیده نمی شد. تنها نعره ی غول به گوش رسید که کم کم به ناله تبدیل می شد. ابر غول با گام هایی که به زمین می کوبید جنگل را ترک می کرد. صدای گامهای او از دور دست ها به گوش می رسید. شب، دیر زمانی بود که دیوار سیاهش را فروریخته بود، همه شاخ های شکسته? غول دلدل را دیدند اما هنوز نمی دانستند که از ریشه شکست یا نه؟ هوا کم کم روشن می شد. در قسمت کوچک جنگل در اطراف صخره ی بزرگ دلدل همه ی حیوانات جمع شده بودند. هلهله بر پا بود آنها با هم می خواندند:
آی شَمدَلی? آی شَمدَلی? ? ? ? ? ? شکـستی شاخ دَلدَلی...
پایان....
قطعا موضوعات باید روشن بشه . بیشترین هدف من این بود که تذکر بدم موضوع بحث حتی الامکان همین جوابها باشه و مقایسه اونها، که البته باید اعتراف کنیم که بازهم اینطور نشد و بحث ها سمت? و سوی دیگری گرفت.
متاسفانه کار عده ایی شده تهمت و توهین های عجیب به کسانی که برای شهر ما زحمت کشیدن . نمیشود کسانی انتظار داشته باشند که اقدامات خودشون مورد تمجید قراربگیره و درهمون حال شدیدترین توهین ها و تخریب ها رو بر ضد افرادی بکار ببندند که شاید زندگی خودشون رو برای شهر و همشهریانشون گذاشتن.
بنظرم مردم موضوعات رو خیلی خوب میفهمن و لازم نیست که ما با این تخریب هایی که شاید فکرمیکنیم بعضی ها رو هم در خفا منتشر کردیم، ساحت مقدس اخلاق و انسانیت رو پایمال کنیم.