رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نامه حمیدمصدق به فروغ فرخ زاد
#1
نامه حمیدمصدق به فروغ فرخزاد
توبه من خندیدی ونمی دانستی
من به چه دلهره ازباغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب الود به من? کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
وتورفتی
وهنوزسالهاست که درگوش من ارام ارام
خش خش گام تو تکرارکنان می دهد ازارم
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
پاسخ فروغ فرخزاد
من به تو خندیدم
چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدرپیرمن است
من به تو خندیدم
تاکه با خنده خود،پاسخ عشق تورا خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دست من
وسیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
ودل من گفت برو،
چون نمی خواست به خاطربسپارد گریه تلخ تورا
ومن رفتم،وهنوز سالهاست که در ذهن من
حیرت وبغض تو تکرار کنان می دهد ازارم
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه میشد اگرباغچه خانه ما سیب نداشت.
پاسخ
 سپاس شده توسط vahid ، ترنم ، d.beckham ، محمد جباری ، armena
#2
چقدر قشنگ یک صحنه از دید دو طرف توصیف شده. بین متن ها هم چنان هماهنگی هست، انگار یک نفر هر دو را نوشته است!
پاسخ
#3
ناگفته های باغبان

من چه می دانستم، کاین گریزت ز چه روست؟
من گمانم این بود
که یکی بیگانه
با دلی هرزه و داسی در دست
در پی کندن ریشه از خاک
سر ز دیوار درون آورده
مخفی و دزدانه...
تو مپندار به دنبال یکی سیب دویدم ز پیت
و فکندم بر تو نگهی خصمانه!
من گمان می کردم چشم حیران تو چیزی می جست
غیر این سیب و درختان در باغ
به دلم بود هراسی که سترون ماند
شاخ نوپای درخت خانه...
و نمی دانستم راز آن لبخندی که به دیدار تو آورد به لب
دختر پاکدلم، مستانه!
من به خود می گفتم: «دل هر کس دل نیست!»
هان مبادا که برند از باغت
ثمر عمر گرانمایه تو،
گل کاشانه تو،
آن یکی دختر دردانه تو،
ناکسان، رندانه!
و تو رفتی و ندیدی که دلم سخت شکست
بعد افتادن آن سیب به خاک...
بعد لرزیدن اشک، در دو چشمان تر دخترکم...
و تو رفتی و هنوز
سالها هست که در قلب من آرام آرام
خون دل می جوشد
که کسی در پس ایام ندید
باغبانی که شکست بیصدا، مردانه...


شعر اقای جواد نوروزی از زبان سیب

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!


پاسخ
 سپاس شده توسط محمد جباری ، nila ، armena
#4
مثل اینکه تنور شعر نو حسابی داغ است.اینم یه شعر بی ربط به موضوع شعر شما از نیمایوشیچ:
چایت را بنوش
نگران فردا نباش
از گندمزار من و تو
مشتی کاه می ماند برای بادها
"نیما یوشیج"
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان